#بادیگارد_پارت_142
محسن: فکر میکنی خبر ندارم که با مرادی ریختید روی هم و حالا هم خاک تو سرت شده؟
من با تعجب داشتم نگاهش میکردم، مرادی کیه؟ خاک تو سرم شده؟
من: چی؟
محسن منو چسبوند به در و با حرص گفت: خونه خالیو میگم.
اول هاج و واج نگاهش کردم. ولی یه دفعه همه چیز یادم اومد و مخم سوت کشید. یعنی حرفهای من و بهارو شنیده؟ حالا این چی در مورد من فکر میکنه؟ یهو مثل ببر زخمی پریدم بهش و هر چقدر که میتونستم با مشت و لگد زدم به سینه و شکمش ولی اون محکم وایساده بود و تکون نمیخورد.
داد میزدم: تو غلط میکنی که درمورد من اینجوری فکر کنی. فکر کردی من مثل خودتم؟ اومدی گوش وایسادی که چی؟ خاله زنک بازی؟ من با مرادی ریختم رو هم؟ من خونه خالی رفتم؟
اومد بره بیرون که باز جلوشو گرفتم.
من: گمشو همینجا وایسا تا من حرفم تموم نشده حق نداری جایی بری. مگه تو نبودی که میگفتی من پاکم؟ پس چی شد؟ همش حرف بود؟ همش واسهٔ تظاهر بود؟ آخه عوضی من چطوری برم خونه خالی وقتی که هنوز توئه احمق که بهم محرمی بهم دست نزدی؟ فکر میکنی با مرادی رفتم آره؟ مرادی یه دختره، با دختر بریزم رو هم؟
از کنار تختم کتابمو برداشتم و پرت کردم طرفش که خورد به سینه ش و هرچی عکس لاش بود ریخت بیرون.
من: اینه عشق من. میبینی؟ کسی که یه روز خوبه و ده روز بده. کسی که به همه چیز و همه کس شک داره. کسی که فکر میکنه چون یه بار ضربه خورده و بهش هرزگی شده همه هرزه ن. کسی که حتی یه نگاه محبت آمیز بهم نمیکنه. خوب ببینش، ببین این همونه که ادعای با خدایی میکنه. این همونه که کتابهای دینی و اسلامی میخونه. حالا داره اینجوری به دختر مردم تهمت میزنه.
محسن همینجور با تعجب داشت به عکسها و نقاشیهای مختلف از خودش که ریخته بود روی زمین نگاه میکرد.
احساس ضعف میکردم، انگار همهٔ انرژیمو صرف صدام کرده بودم. اتاق دور سرم چرخید و افتادم زمین. چشم که باز کردم ظهر بود، سرم به دستم وصل بود. چشمهامو روی هم گذاشتم، چرا سرم بهم وصله؟ کم کم یادم اومد که صبح چی شده بود. بلند شدم و به سوزن نگاه کردم. سوزنو از دستم کشیدم بیرون و بلند شدم. اما دو قدم که رفتم باز سرم گیج رفت و افتادم زمین.
نه، من نباید ضعیف باشم. باید بلند بشم. داشتم سعی میکردم بلند بشم که محسن اومد توی اتاق و نشست کنارم که کمکم کنه. دستمو از دستش کشیدم بیرون و با غیظ گفتم: به من دست نزن.
باز اومدم بلند بشم که دستم شل شد و با صورت افتادم زمین و لبم زخم شد. محسن شونمو گرفت و برم گردوند و به صورتم خیره شد. بعد دست انداخت زیر پام و بلندم کرد. منو خوابوند روی تخت و از اتاق بیرون رفت.
romangram.com | @romangram_com