#بادیگارد_پارت_141
من: سلام، نه چیزی نشده. فقط خواستم بگم که من و آقای راد میخوایم بریم بهشت زهرا. میخوان از شما اجازه بگیرن.
بعد گوشی رو گرفتم سمت محسن و گفتم: با شما کار دارن.
محسن پوفی کرد و گوشی رو گرفت.
محسن: سلام، بله، بله، چشم. خداحافظ.
گوشیو داد دستم و با عصبانیت نگاهم کرد، پوزخندی زدم و رفتم توی ماشین نشستم.
چند شب بعدش توی اتاقم بودم که دلم واسه محسن غش رفت. خیلی وقت بود که درست و حسابی باهام حرف نزده و حتی گیر نداده بود. صبح برای نماز بیدار شدم، نمازم که تموم شد داشتم چادرمو تا میکردم که دستم خورد به عطرم و افتاد زمین. پشت سرش محسن پرید توی اتاق. باز اسلحش توی دستش بود.
من: محسن چیزی نیست، داشتم چادرمو تا میکردم که دستم خورد به عطر و افتاد.
محسن نگاه تحقیر آمیزی بهم کرد و گفت: واقعا خوبه، مردم همه غلطی میکنن ولی برای ظاهر سازی نماز میخونن.
با تعجب بهش نگاه کردم.
من: چرا اینجوری میگی؟
محسن: نمیخواد خودتونو به موش مردگی بزنید خانم پرند. من از همه چیزتون خبر دارم.
من: همه چیز من چیه؟ میشه بهم بگی؟
خواست از اتاق بره بیرون که رفتم جلوش وایستادم و به در تکیه دادم.
من: منظورت از این حرفا چیه؟ من چیکار کردم که داری با من اینجوری رفتار میکنی؟ محسن من دوست دارم، تا اونجایی که یادمه تو هم دوستم داری.
محسن: من غلط کنم که عاشق آدمی مثل تو بشم.
سرم سوت کشید، دلم میخواست جواب دندون شکنی بهش بدم ولی کوتاه اومدم.
من: چرا؟ مگه من چیکار کردم؟
محسن عصبانی شد و اومد بازومو گرفت توی دستش و با عصبانیت زل زد به چشمام. دندوناشو از عصبانیت فشار میداد رو هم و صورتش قرمز شده بود.
romangram.com | @romangram_com