#بادیگارد_پارت_140

من: نوچ، حالم خوب نیست. حالا زود بگو چیکار داری؟
بهار: آخه نیومدی گفتم شاید چیزیت شده.
من: آره دارم میمیرم.
بهار: چرا؟ ماهانه؟
من: پَ نه پَ حاملم.
بهار: بعیدم نیستا.
من: برو بابا تو نامزد داری خطری هستی. من که هیــــــچ.
بهار: گمشو بابا، حالا راستشو بگو با کی ریختی رو هم هان؟
من: با مرادی رفتیم خونه خالی. خوب شد؟
بهار غش غش خندید و گفت: وااااای تصورشو کن آوا.
من:تصور چرا عزیزم؟ من خودم لایو دیدم.(Live)
بهار: خوب خفه شو دیگه. نمیای نه؟ بهتر، امروز پیش کامی جونم میشینم.
من: تف تو اون قیافت، رو نیست که سنگ پا قزوینه.
بهار: از دوستم یاد گرفتم. بای.
من: برو بمیر شوهر ندیده.

قطع کردم و باز از درد و بی حالی دراز کشیدم روی تخت. ناهار رفتم پایین، این محسن باز آمپول کزازشو نزده بود و هار شده بود. مثل اژدها نفس میکشید. عصر بود که گفتم میخوام برم بهشت زهرا.
محسن: من امروز نمیتونم.
من: چرا مثلا؟
محسن: میگم نمیتونم، لابد یه دلیلی داره.
من: باشه هرجور راحتی.
بعد موبایلمو در آوردم و زنگ زدم به بابام.

romangram.com | @romangram_com