#بادیگارد_پارت_139
بعد دستمو ول کردم و رومو کردم سمت پنجره.محسن دستشو گذاشت زیر چونمو صورتمو سمت خودش کرد، زل زد به چشمهام که داشتم آب میشدم. پیشونیمو بوسید، بعد نگاهم کرد و اومد چشمهامو بوسید، دوباره نگاهم کرد و بینیمو بوسید، آخر که داشت به لبم نگاه میکرد به خودم فحش میدادم که چرا کرم ریختم که حالا اینجا توی این موقعیت باشم. همینجور که به چشمام زل زده بود و کم کم اومد نزدیکم، نفسشو روی لبم حس میکردم. داغ شدم، قلبم داشت تند تند میزد. وای که حالا سکته میکنم، بعد توی روزنامه میزنن جوانی بر اثر ذوق زیاد سکته کرد.
محسن اینقدر بهم نزدیک شده بود که دیگه نفس نمیکشیدم. چشمهامو بستم و نفسمو حبس کرده بودم و داشتم دعا میکردم که بخیر بگذره. هرچی منتظر موندم دیدم دیگه از محسن خبری نیست و من هنوز زنده م. خوشحال چشمهامو باز کردم که کاشکی باز نمیکردم، محسن داشت با تمسخر نگاهم میکرد و بعد شروع کرد به خندیدن. مرض، زهر مار، ترسوندیم بی ادب.
من: واا، عقده ای هستی؟
محسن: میخواستم بهت ثابت کنم که تو جراتشو نداری و فقط فیلم میای.
من: بی مزه، خودم میدونستم که کاری نمیکنی، آخه تو شیر برنجتر از این حرفایی.
محسن: خوبه میدونستی و اینجوری رنگت پرید. واسه اینکه لباسیو که خیلی دوست داشتم کثیف کردی و اون شوخی بیمزه رو باهام کردی این کارو کردم.
بعد بلند شد و از اتاقم رفت بیرون، قلبم داشت تند تند میزد. یکم دیگه قلبم میومد تو حلقم. بابا این روانیه، یعنی دقیقا مثل خودته آوا. فقط تو خوش اخلاقتری، هه هه نخیر، دوتاتون اخلاقتون گنده. داشتم با خودم بحث میکردم که محسن درو باز کرد و پیراهنی رو که کثیف شده بود گذاشت روی تختم.
محسن: اینم بشور.
من: مگه من کلفتتم؟ پررووووووو.
محسن: تقصیر خودته، همش آرایش توئه، نمیتونم بدم مامان بشوره كه. شک میکنن. بعدشم میخواستی اینهمه رنگ و روغن نمالی به خودت.
و باز از اتاق رفت بیرون. نمیشورمش، تا بره گم شه. لباسو پرت کردم کف اتاق. شب محسن اومد توی اتاق و همینجور داشت بهم نگاه میکرد.
من: کاری داشتی؟
محسن: پیراهن من کو؟
من: همون پارچه کهنه؟ به درد نمیخورد انداختمش دور.
محسن همینجور بر و بر داشت نگاهم میکرد، دراز کشیدم و چراغ خوابو خاموش کردم. یکم بعدش دیدم در اتاق بسته شد.
صبح که بیدار شدم دل درد بدی داشتم. آی نمیری. خدایا چرا ما زنا اینقدر بدبختیم؟ هرچی درد و بدبختیه واسه ما زناست. اون از سن بلوغمون، این از این ماهانه، شب عروسی، زایمان. آخه چرا خدایا چرا؟
رفتم دوش گرفتم و باز دراز کشیدم رو تخت. بهار زنگ زد.
من: بنال.
بهار: مرض و بنال. تو یه ذره ادب حالیت نیست؟
romangram.com | @romangram_com