#بادیگارد_پارت_138

محسن: ببینم، تو که دیشب خوب منو توی بغلت گرفته بودی. حالا امروز چت شده؟

با این حرفش شوکه شدم، ولی زود خودمو جمع و جور کردم و باز اخم کردم.
من: خوب دیگه، منم از تو یاد گرفتم که دمدمی مزاج باشم. مشکلیه؟
محسن خواست جوابمو بده که خاله اومد توی آشپزخونه. بخدا این محسن یه چیزیش میشها، نه به دیروزش نه به دیشبش. واقعا یه جاییش خله. بعد از صبحونه داشتم از پله ها بالا میرفتم که محسنم اومد پشت سرم. یه نگاه بهش انداختم که دلم ضعف رفت براش.
چند پله مونده به بالا وایسادم، اونم پشت سرم وایساد. برگشتم و بهش خیره شدم، بعد آروم آروم رفتم کنارش. محسن یه نگاه به پایین کرد و دید کسی نیست و یه قدم رفت عقب. حالا هی من یه قدم میرفتم جلو، اون یه قدم میرفت عقب. تا اینکه چسبید به نرده. دستمو گذاشتم روی صورتش و انگشتامو حرکت دادم. از پیشونیش شروع کردم، بعد چشمهاش. لپش، چونه ش. بعد آروم آروم انگشتامو بردم سمت لبش، نگاهمم به لبش بود. نزدیکش شدم که صدای تالاپ تلوپ قلبشو شنیدم، صورتمو بردم نزدیک صورتش. نفسم به لبش میخورد. چشمهاشو بست و نفس صدا داری کشید. یه نگاهی بهش کردم که یه سر و گردن ازم بلندتر بود.

یهو زدم زیر خنده و همونجا روی پله نشستم. خیلی خنده دار بود که یه دختر میخواد به پسری دست درازی کنه. شرف پسرو توی خطر میندازه، اونم کی، محسن. آخه من که نصف اونم. همینجور داشتم به قیافه ش میخندیدم. محسن چپ چپ نگاهم کرد.
محسن: این چه کاری بود؟
من: تا تو باشی دفعه دیگه آرایش منو اونجوری پاک نکنی.
محسن: خوب بلند شو برو آماده شو.
من: نه نمیخوام.
مثل نینیا لبمو برچیدم.
محسن: میگمت پاشو.
دستمو بالا گرفتم و مثل نینیا میخواستم که بغلم کنه.
محسن: خرس گنده از من میخواد بغلش کنم. یه وقت مامان اینا از راه میرسن آبرومون میره ها.
من: زود بیا بغلم کن تا به پاپی جون نگفتم.

محسن پوفی کرد و اومد بغلم کرد. یه دستش دور کمرم بود و یه دستش زیر پام. با پا در اتاقو باز کرد و منو گذاشت روی تخت. خواست بلند شه اما چون دستم دور گردنش بود نتونست و همینجور گیر کرده بود.
محسن: ولم کن بابا کمرم شکست بس که دولا موندم.
من: کاش همون محسن خوش اخلاق موقعی میشدی که فقط با هم دوست معمولی بودیم.


romangram.com | @romangram_com