#بادیگارد_پارت_136


با این حرفش یهو پریدم توی بغلش و از عمد آرایشمو با لباسش پاک کردم. محسن به زور منو از خودش دور کرد و به لباسش نگاه کرد، بعد با عصبانیت به من نگاه کرد.
محسن: تو دیوونه شدی؟

منم مثل خودش بیخیال نشستم و توی آینه آرایشمو پاک میکردم. نگاه، پررو با آب دستمالو خیس کرده و کشیده صورتم که نقشش عملی شه.

محسن چشمهاشو بسته بود و فرمونو داشت با دستاش خورد میکرد. یه نفس عمیق کشید و باز حرکت کرد. خوب حالتو گرفتم. به لباسش نگاه کردم، بیچاره مثل دفتر نقاشی بچهٔ ۲ ساله شده بود. مشکی و صورتی و قهوه ای و همه رنگ قاطی بود.
دیدم برگشت سمت خونه.

من: وقت نداریم که بری لباستو عوض کنیا، باید برم کلاس خیلی کار دارم امروز. با بچه ها هم قرار دارم.
محسن: من که اینطوری نمیتونم بیام اونجا. آدما فکر بد میکنن.
من: حالا کی به تو نگاه میکنه؟ بعدشم خیالت راحت باشه کسی فکر بد نمیکنه، همه میدونن که تو چقدر چوبی.
بعد زیر لب غر زدم: بازم صد رحمت به شرک، بیچاره با همهٔ بدیهاش یه احساسی داشت و واقعا فیونا رو دوست داشت. این چیه آخه؟

به محسن نگاه کردم که داشت میخندید، یعنی آوا گند زدیا. خوبه میدونی که این گوشش عین رادار میمونه، بعد هی غر میزنی که چی بشه؟ از قدیم گفتن که کرم از درخته، واقعا الان ثابت شدا.

رسیدیم خونه، از ماشین پیاده شد و رفت توی خونه. همینجور توی ماشین نشسته بودم، شیطونه میگه باز فرار کنما. حیف که از قبل نقشه آماده نکردم و ممکنه گیر بیفتم.
ربع ساعت گذشته و این هنوز نیومده، چرا اینقدر دیر کرد؟ نگران شدم. درو باز کردم رفتم توی هال، بـــــــه چی میدیدم. آقا لمیده روی مبل و داره تلویزیون میبینه. از عصبانیت در حال انفجار بودم که خاله اومد.

خاله: اِ آوا جون، مگه نرفتی دانشگاه؟
محسن: گفتن که کلاس امروزشون کنسل شده ما هم برگشتیم.


romangram.com | @romangram_com