#بادیگارد_پارت_135
صغری: باشه عزیزم، ولی زود بیای خونهها.
من: نمیدونم، شاید دیر کردم.
خاله: مواظب خودت باش عزیزم.
من: چشم.
بعد از صبحونه زود رفتم توی حیاط و توی ماشین نشستم. محسن اومد پشت فرمون و راه افتادیم. عجیب بود که بهم گیر نداده بود. توی همین فکرا بودم که کنار خیابون پارک کرد و از توی داشبورد دستمال در آورد و گرفت جلوم. منظورشو فهمیدم ولی بازم گیر دادم به کوچهٔ ننه علی چپ.
من: چیه؟ واسه بینیمه؟ وای مرسی، از کجا فهمیدی فینمه؟
محسن نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد.
محسن: آرایشتو پاک کن.
من: وا، چرا؟
محسن: آوا خودت میدونی چرا، امروز اصلا حوصله ندارم. پاکش کن.
من: نمیخوام.
اخم کردم و پشتمو کردم بهش و به بیرون نگاه کردم. دیدم ساکته و هیچی نمیگه، آروم برگشتم سمتش که ببینم داره چیکار میکنه، یهو دیدم دستمال خیس کشید به صورتم. جیغم در اومد.
من: هییییییی توو، چیکار میکنی؟
محسن: من که بهت گفتم آرایشتو پاک کن، قبول نکردی.
خودمو توی آینه نگاه کردم، نصف صورتم آرایشش پاک شده بود، ریملم ریخته بود زیر چشمم و سیاه شده بود. رژ لبم اومده بود پایین و مثل این دلقکا شده بودم. با عصبانیت بهش نگاه کردم. خیلی ریلکس داشت بهم نگاه میکرد و بازم لبخند پیروزمندانش روی لبش بود. صبر کن من حال تورو که میگیرم.
شانسم خوب بود که امروز پیرهن آبی کمرنگ که آستینشو تا آرنجش تا کرده بود تنش بود. چقدم بهش میاد لامصب. حیف که لباسه خراب میشه. همینجور زل زدم بهش. محسن نگاهم کرد.
محسن: چیه؟ خوشتیپ ندیدی؟
romangram.com | @romangram_com