#بادیگارد_پارت_134

من: چیکار کنم دیگه، من این مدلیم. میدونم که خودتم دیوونهٔ همین کارام شدی.

همینجور ساکت داشت نگاهم میکرد و از برق چشمهاش فهمیدم که داره میگه آره عاشق همین دیوونه بازیهات شدم. رفتم نزدیکتر که به خودش اومد و غلتی زد و رو کمر دراز کشید. دولا شدم روش و دستم رو حصارش کردم و باز نزدیک شدم. روشو برگردوند سمت راست.

من: آقای ترس از شرافت، نترس نمیخوام کاریت کنم.

با دست صورتش رو کردم سمت خودم و چشمهاش رو بوسیدم. صدای تند تپش قلبشو میشنیدم. پشت بهش دراز کشیدم .چقدر پاکه. شاید بخاطر همین چشم پاکی و مردونگیشه که عاشقش شدم. پسرها همیشه تا قیافم رو میدیدن ابراز علاقه میکردن و میخواستن هرجور شده بهم نزدیک بشن. اما محسن با همشون فرق میکرد. حتی حالا که با هم محرم بودیم نمیخواست دست از پا خطا کنیم.
توی همین فکرا بودم که دستشو روی شکمم حس کردم. از پشت بغلم کرده بود.

محسن: چرا ساکتی؟ از دستم ناراحت شدی؟
من: نه، داشتم فکر میکردم.
محسن: به چی؟ به من نه؟
من: آره، به اینکه تو چقدر اعتماد به نفست بالاست.

محسن ساکت شد و دیگه چیزی نگفت. ای بگم خدا چیکارت نکنه، تا نصفش اومدی خب کاملش میکردی. نه لاوی نه چیزی. این چه شیر برنجیه دیگه. شیر برنج؟ البته شیر برنج سفت شده. آخه این بشر مثل چوب خشکه.
بلند شدم و بدون هیچ حرفی از اتاق رفتم بیرون. محسن جُلبکم از جاش تکون نخورد و حتی یه کلمه بهم چیزی نگفت. چند روز خیلی کم دیدمش و هروقتم که میدیدمش خیلی خشک باهام رفتار میکرد. بابا نخواستیم عاشقمون باشی، همون دوست معمولی بودی خیلی بهتر بودی
بخدا.
یه روز صبح بیدار شدم و خودمو خوشگل کردم، مانتو تنگ و کوتاهمو که خیلی بهم میومد پوشیدم. کفش پاشنه بلند. حالا آوا تو با این کفشها چطور میخوای اینهمه راه بری؟ مهم نیست، مهم اینه که محسن غیرتی بشه.

پشت میز که نشستم، یه لحظه محسن سرشو آورد بالا و جواب سلاممو داد و باز سرشو انداخت پایین. اما زود دوباره سرشو آورد بالا و بهم نگاه کرد. یه اخمی کرد که به روی خودم نیاوردم و به صغری خانم نگاه کردم.

من: مامانی من امروز بعد از دانشگاه با بچه ها جایی قرار دارم، شایدم شام همونجا بخوریم.

romangram.com | @romangram_com