#بادیگارد_پارت_133

من: چیه؟
میلاد: کو دمت؟ حواسم باشه دیگه پا روش نذارم که بدبخت میشم.
آروم با مشت زدم به بازوش و گفتم: خیلی لوسی.
میلاد خندید و گفت: نه عزیزم، شاید باور نکنی. ولی بابا تو رو بیشتر از من و کل زندگیش دوست داره. اما بروز نمیده، تو باید بهش فرصت بدی عزیزم. اونم مثل خودت مغرور و لجبازه.

سرمو روی شونه ش گذاشتم. خب پس چرا محسن اینجوری میکنه؟ انگار نه انگار که اون بود توی ماشین به من ابراز علاقه میکرد و ازم تعریف میکرد. صبر کن آقا محسن من آدمت میکنم.

شب منتظر موندم تا همه بخوابن بعدش آروم از اتاق رفتم بیرون. محسن زود در اتاقشو باز کرد که هلش دادم توی اتاق و درو پشت سرم قفل کردم. محسن با تعجب داشت نگاهم میکرد.
محسن: آوا داری چیکار میکنی؟
من: هیچی، اومدم پیش دوست پسرم بمونم.
محسن که معلوم بود دستپاچه شده گفت: برو توی اتاقت، منم میخوام بگیرم بخوابم دیگه.
بیخیال رفتم روی تختش دراز کشیدم و بهش نگاه کردم.
من: ظهر که خوب زبون در آورده بودی. حالا چرا رنگ عوض میکنی؟ نترس بیا باهات کاری ندارم.

ریز خندیدم. واقعا عجب دوره زمونه ای شده. همیشه این حرفا رو پسر به دختر میزنه، ولی الان برعکس شده. محسن همینجور داشت نگاهم میکرد. از طرز نگاه کردنش زدم زیر خنده.
من: وای محسن شدی مثل دخترا وقتی که شرف و نجابتشون توی خطره. بابا خجالت بکش.
محسن: خوب معلومه که روی شرفم میترسم. تو همه کار میکنی. ازت بعیدم نیست.
با این حرفش غش غش خندیدم، اومد نزدیک و دستش رو گذاشت روی دهنم.
محسن: هیسس، الان یکی بیدار میشه.

اومده بود روی تخت نشسته بود و اینقدر نزدیکم بود که نفسهای گرمشو روی صورتم حس میکردم. دستمو انداختم دور گردنش و آروم دستشو که روی دهنم بود گاز گرفتم.
محسن: آای، بابا تو چرا اینقدر خشنی؟ همش گاز میگیری.

romangram.com | @romangram_com