#بادیگارد_پارت_130

من: نه خاله این چه حرفیه، آقا محسن این همه واسه من زحمت میکشه، حالا یه بارم من ازشون مراقبت کردم. کاری که نکردم.
خاله رفت نزدیک محسن و دست گذاشت روی پیشونیش.
خاله: هنوز تب داره، ولی شدید نیست که باعث نگرانی بشه. تو برو استراحت کن عزیزم.

بدون اینکه چیزی بگم رفتم توی اتاقم و لباسمو عوض کردم. از حرکت محسن خنده م گرفته بود، با اینکه مریض بود ولی ماشالّا هنوز گوشاش تیز بود. تا صدای خاله رو شنید دستشو از دستم کشیده بود. ای مارمولک. رفتم توی آشپزخونه و از صغری خانم خواستم سوپ درست کنه. شیر گرم کردم و عسل توش ریختم و بردم اتاق محسن.

من: خاله بیدار نشد؟
خاله: نه هنوز خوابه.
من: این شیر و عسله. میگن خوبه. کاش بیدارش میکردی چون باید قرصشو بخوره.
خاله: آره راست میگی.
بعد رفت نزدیک محسن و روی سرش دست کشید و صداش کرد. محسن آروم چشماشو باز کرد و چندبار پلک زد. رفتم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم که خوابم برد. با صدای در بیدار شدم.

صغری: عزیزم بیا ناهارتو بخور، صبحم که هیچی نخوردی.
من: چشم الان میام.
رفتم توی آشپزخونه و به همه سلام کردم.
من: خاله آقا محسن حالش بهتر شد؟
خاله: آره الحمدلله. صبح شیر و عسل رو خورد و یکم بیدار موند. اما باز خوابید. رفتم براش سوپ بردم که دیدم خوابیده.
من: بنده خدا خیلی حالش بد بود، اول فکر کردم شاید مسموم شده.
صغری: بعد براش داروی گیاهی درست میکنم. بخوره زودی خوب میشه.
خاله: دستت درد نکنه صغری خانم. آره والا هیچی بهتر از داروهای گیاهی نیست. این قرصا دل و جیگر آدمو خراب میکنن.

عصر با اصرار من خاله خوابید و قرار شد که من به محسن سوپ بدم. آروم رفتم توی اتاقش که دیدم تختش خالیه. فهمیدم توی دستشوییه. رفتم روی تختش دراز کشیدم، بوی عطرشو میداد. داشتم فیض میبردم که در دستشویی باز شد و محسن اومد بیرون. هنوز رنگ پریده بود.

romangram.com | @romangram_com