#بادیگارد_پارت_131


من: خوبی؟ بهتری؟
محسن با صدای گرفته گفت: البته که خوبم، دیشب یه پرستار مهربون بالای سرم بود و تا صبح به من رسیدگی میکرد.
من: به به چه پرستار فداکاری.
محسن اومد نزدیکم و گفت: مثل اینکه من مریضما.
من: من جام خوبه، نمیخوام بلند شم.
نفس صدا داری کشید که دلم سوخت. بلند که میشدم همینجور زیر لب غر میزدم .
من: مردم شوهر میکنن ما هم شوهر کردیم. نه احساسی نه چیزی، مثل چوب خشکه. یعنی چیز به سلیقه ت که عاشق همچین آدمی شدی.
رو کردم به آسمون و گفتم: خدایا حالا من یه زر زیادی زدم و گفتم میخوامش، فدات شم تو که نباید حرفمو گوش میکردی.

سرمو انداختم پایین که دیدم چشمهای محسن همچین گشاد شده که یکم دیگه میزنه بیرون. فهمیدم صدامو شنیده.
باز با همون حالت رو کردم به آسمون و گفتم: گوش نیست که، خر گوشه.
رو کردم به محسن و با اخم گفتم.
من: چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟ خوشگل ندیدی؟
محسن: خوشگل دیدم، ولی دیوونه ندیدم.
من: خودت دیوونه ای که زن به این خوشگلی داری و قدرشو نمیدونی.
محسن: آره راست میگی من دیوونه م که راضی شدم تو رو صیغه کنم. بعدشم تو هنوز زنم نیستی.
من: پس عمه ى من زنته؟
محسن: تو صیغه می و هنوز زنم نیستی.
یه قر به گردنم دادم و گفتم: دلتم بخواد که من زنت باشم شرک جان.
محسن: اگه من شرکم تو هم فیونا هستی دیگه.
واقعا کم آورده بودم جلوی این. خدایا غلط کردم، بترشم بهتر از اینه که با این زبون دراز باشم. اما باز کم نیاوردم.

romangram.com | @romangram_com