#بادیگارد_پارت_128

محسن : افتخار میدی؟
نزدیک بود شاخ در بیارم, محسن و رقص؟ با تردید دستشو گرفتم و دوباره برگشتیم به پیست رقص. حالا من چطوری با این برقصم. همون موقع چراغها رو خاموش کردن و فقط نور کمرنگی روی کامی و بهار گذاشتن.محسن دستشو انداخت دور کمرم, منم دستمو گذاشتم روی شونه ش و با دست دیگه م دستشو گرفتم. جایی بودیم که خیلی توی دید نبود. بینمون به اندازه ی چند سانت فاصله بود. محسن زل زد به چشمهام.

محسن: خوشگل شدی.
من: تو هم خوشتیپ شدی.
محسن: خجالت میکشی؟
من: نه.
محسن: پس اینهمه فاصله چیه؟
با دست به کمرم فشار آورد و منو چسبوند به خودش. قلبم ریخت, زل زدم به چشمهاش. اونم با یه لبخند قشنگ داشت نگاهم میکرد. چرا وقتی اینجوری رفتار میکرد من اینقدر ازش خجالت میکشیدم. صورتشو چسبوند به صورتم، کنار گوشم زمزمه میکرد.
محسن: میدونی واسه خونهٔ خودمون کلی نقشه کشیدم.
با این حرفش بال در آوردم. یعنی از الان فکر زندگیمونه؟ ساکت منتظر بقیه حرفش موندم.
محسن: واسه همهٔ پنجره های خونمون، حتی پنجره های دستشویی هم حفاظ میذارم.
با این حرفش سرمو بردم عقب و با تعجب بهش نگاه کردم. روی لبش خنده بود و به زور جلوی قهقهه شو گرفته بود.
من: میبینم که زبون در آوردی.
محسن: مگه دروغ میگم؟ میترسم شب عروسی بترسی و فرار کنی.
من: چرا؟ مگه چیه که فرار کنم؟

با تعجب داشتم نگاهش میکردم که یه لبخند قشنگ زد و باز صورتشو گذاشت روی صورتم.
محسن: هیچی، شاید از آقا غوله بترسی.

ای وای روم سیاه، منظورش چیه این؟ ولی از محسن بعیده که از این حرفا بزنه، آوا چقدر منحرفی. برای تلافی یهو لپشو گاز گرفتم.
محسن: آخ، لپمو کندی.

romangram.com | @romangram_com