#بادیگارد_پارت_126

سولماز: اون که آره, ولی همیشه مشکی تو مشکی میپوشید, الآن عجیبه رنگی پوشیده.

خنده م گرفت, آخه با محسن رفته بودیم و با سلیقهی من براش لباسهای رنگی گرفته بودیم و نمیذاشتم که مشکی بپوشه. ولی انگار زیادی جلب توجه کرده، یادم باشه بگم باز مشکی بپوشه. از حسود بازی خودم خنده م گرفت.
کامی و بهار دست در دست هم وارد شدن. واقعا برازندهی هم بودن, دوتاشون ماه شده بودن. جالب بود که کامی برای اولین بار توی زندگیش مؤدب بود. از خجالت پیشونیش عرق کرده بود و هر دقیقه پاکش میکرد.

بلند شدم و رفتم پیششون. بهار تا منو دید دستمو محکم گرفت.

بهار: آوا دارم از استرس میمیرم.
من: وا, چرا؟ اگه حالا داری از استرس میمیری پس شب عروسیت چیکار میکنی؟
ریز خندیدم. کامی هم با بدجنسی گفت: همینو بگو.
من: تو یکی خفه, اول برو عرقهای پیشونیتو پاک کن. آبرومونو بردی بس که رنگ عوض کردی. مگه زن ندیدهای؟
کامی با شیطنت نگاهم کرد و گفت: نه والا, قبلش چهارتا داشتم, صغری و ملیحه و کوکب و ماهرخ. بهار پنجمیه انشالا بعدیشم تویی.
من: غلط کردی, مگه من بی صاحبم؟
کامی: پس صاحب داری؟ بگو ببینم کدوم بدبختیه که دل به تو بسته؟
من: من کی گفتم کسی دوستم داره؟ چرا حرف در میاری. خاله زنک.
کامی: عمه ت خاله زنکه, نذار پا شم جلوی همه موهاتو بکشما.
من: اگه جرات داری پاشو, یه نگاه به اونجا بنداز, هم میلاد هست هم محسن.
کامی: حالا میلاد رو میشه یه جوری خر کرد, این محسنو چیکار کنم که تا چیزی میشه اسلحشو در میاره؟
من: پس حساب کار دستت باشه.
بهار: بابا ول کنید دیگه, آوا برو برقص.
من: نه بابا, ولمون کنا.
کامی: مگه کش تمبونی که ولت کنه؟

romangram.com | @romangram_com