#بادیگارد_پارت_125
روز نامزدی هم از راه رسید, صبح بیدار شدم و دوش گرفتم. رفتم توی آشپزخونه, مثل همیشه محسن سرش توی روزنامه بود. خیلی از این حرکتش لجم میگرفت. صبحونه که میخوردم همینجور زل زده بودم بهش, سرشو آورد بالا و نگاهم کرد, ابرومو بالا پایین کردم و لبخند زدم. اما باز سرشو انداخت پایین و مشغول خوندن شد. آه این از روزنامه خوندن خسته نمیشه؟
به خاله و صغری خانم نگاه کردم, حواسشون به ما نبود. از زیر میز با پام زدم به پاش که نگاهم کرداستکان چاییشو برداشت و داشت میخورد که یه چشمک براش زدم. یهو دیدم چایی پرید توی گلوش و افتاد به سرفه.با تعجب بهش نگاه میکردم, خاله همینجور میزد پشت کمرش. حالش که بهتر شد همینجور بر و بر منو نگاه کرد, منم با خونسردی چاییمو خوردم.
خاله: چت شد آخه؟
محسن: هیچی, یهو پرید توی گلوم.
من: لابد هول کردی.
ریز خندیدم. عصر بود که کم کم آماده شدم, آرایش ملایمی کردم. کفشهای پاشنه بلندم رو پوشیدم. ایندفعه پاشنهی کفشم از همیشه بلندتر بود, نمیخواستم وقتی با محسن راه میرم خیلی کوتاه نشون بدم. موهامو هم خیلی ساده درست کردم. لباسامو پوشیدم و خودمو توی آینه نگاه کردم. آوا عجب تیکه ای شدیا, حالا همه برات میمیرن. البته جز محسن بی احساس.
آماده از اتاق رفتم بیرون, میدونستم مثل همیشه تا صدای در اتاقمو میشنوه میاد بیرون. پس منتظرش موندم که اومد بیرون. دوتامون خیره شده بودیم به هم. کت و شلوار مشکی خوش دوختی که با هم گرفته بودیم, همراه پیراهن لیمویی که به پوست سبزش میومد. چشمهاش داشت برق میزد. اومد نزدیکم و بهم زل زد. حالا من چشام تا لبش میرسید. آروم دستمو گرفت که با صدای در اتاق میلاد یه متر پرید عقب.
خنده م گرفته بود اما به زور جلوی خودمو گرفتم. به میلاد نگاه کردم که مثل همیشه خوشتیپ شده بود. سوت کشیدم.
من: او لالا, برم قربون اون قد و بالا. دختر کش شدیا برادر جان.
میلاد اومد و سر تا پامو نگاه کرد و گفت: پس میشیم دوقلوهای آدم کش.
با این حرفش خندیدم و دست دور بازوش انداختم و رفتیم پایین. خاله هم آماده بود اما صغری خانم بخاطر درد پاش نمیتونست همراهمون بیاد. وقتی به اونجا رسیدیم هنوز کامی و بهار نیومده بودن, مامان بهار به یه میزی که از قبل بهار برای ما انتخاب کرده بوده راهنماییمون کرد و نشستیم. بعضی موقعها پارتی قوی داشته باشی هم خوب چیزیه ها.
من وسط میلاد و محسن نشسته بودم. چشمهام به میز بچه های کلاسمون خورد و با میلاد رفتم و بهشون سلام کردم. دخترا داشتن درسته میلاد رو میخوردن.
سولماز: آوا بادیگاردت چه خوشتیپ شده.
من: کی؟ آقای راد؟ آره بابا اون از اول خوشتیپ بود.
romangram.com | @romangram_com