#بادیگارد_پارت_124

من: گم شو بابا, میخوای کامی سرمونو بکنه؟ مگه ندیدی چه گیری داده به ما و شرط بندی کرده که امروز همه خریدهامونو نمیکنیم؟
صدای کامی رو از پشت سرم شنیدم.
کامی: شما دو تا چی دارید پچ پچ میکنید؟ بازارها تموم شد و شما هنوز لباس نخریدید.
من: عجله نکن, آخر یه چیزی پیدا میشه.

بالاخره لباس مورد علاقه مونو پیدا کردیم, دوتامون توی یه مغازه. بهار رفت تا لباس رو پرو کنه. وقتی لباسو پوشید صدامون کرد و من و کامی نظر دادیم.
من: چه رنگ شیری بهت میاد بهار, مثل عروسک شدی.
بهار: راست میگی؟ مرسی عزیزم. تو که هنوز نپوشیدی.
من: الآن میپوشم.

داشتم میپوشیدم که صدای موبایل کامی رو شنیدم و بعدش صداش دور شد. زود زیپ لباسمو بستم و سرمو کردم بیرون, محسن تنها یه گوشهای ایستاده بود.
من: پیس, پیییییس.

محسن سرشو بالا گرفت و اشاره کرد که چیه؟ منم با اشاره گفتم بیا. وقتی اومد یه نگاه به سر تا پام کرد.
من: خوبه؟

محسن باز دقیق نگاهم کرد, یه لباس مشکی و بلند بود که بالا تنش تور نقشدار داشت. دور کمرش هم یه بندپهن صورتی جیغ بود که حالت کمربند رو داشت.
محسن: آره قشنگه.
با دلخوری بهش نگاه کردم و گفتم: فقط همین؟ بی ذوق.

همون موقع صدای در اتاق رو به رویی اومد. محسن پرید عقب و بهار اومد بیرون. تا منو دید ذوق کرد و کلی قربون صدقه م رفت. واقعا لباس خوشگلی بود, آستین بلند توریش قشنگ کیپ بود که قشنگیش رو دو برابر میکرد. بالاخره بعد از این همه گشتن برگشتیم خونه, همه از لباسم تعریف میکردن.


romangram.com | @romangram_com