#بادیگارد_پارت_123


اول گیج بهش نگاه کردم, اما کم کم دو زاریم افتاد و پریدم هوا و جیغ کشیدم. با جیغ من محسن زود اسلحشو در آورد که باعث سنگکوب کردن همه شد. با گیجی بهش نگاه کردم که یعنی این کارا چیه که دیدم اونم همینجور داره نگام میکنه. بیچاره از جیغ من ترسیده فکر کرده چیزی شده. بعد که خیالش راحت شد یه اخمی کرد و اسلحشو گذاشت سر جاش.

کامی رو به محسن گفت: محسن جان آرام باش.
با این حرف کامی زدم زیر خنده و دوباره از خوشحالی پریدم هوا.
من: بیشعورا چرا به من نگفتید؟ همه کاراتونو یواشکی میکنید؟
بهار: بخدا من نمیدونستم, دیروز باهام حرف زد.
من: کامی بزغاله چرا خبر ندادی؟ ترسیدی همه چیزو خراب کنم؟
کامی: از تو چه پنهون, آره ترسیدم. آخه مثل جن میمونی, اگه فهمیده بودی مثل الان ضایع بازی در می آوردی.
من: وای نمیدونید چقدر خوشحالم, بالاخره حرف دلتون رو به هم گفتید. آخییش.
بهار: آوا فعلا به کسی نگو, بین خودمون سه تا بمونه.
کامی: سه تا نه,چهار تا.

به محسن اشاره کرد. با این حرفش ریز خندیدم. راست میگفت آخه محسن گوشهای تیزی داشت. بعد کامی رفت و پیش محسن نشست و شروع کرد به حرف زدن.
من: بهار پنج دقیقه بیشتر نمونده, شروع کن به تعریف کردن.
بهار: هیچی, دیروز گفت که بعد از کلاس بریم بیرون. منم گفتم باشه. رفتیم کافی شاب نشستیم, وقتی که سفارشامونو آوردن دیدم روی قهوه م نوشته آی لاو یو. فکر کردم مثل همیشه که یه شکل رو قهوه میندازن، ایندفعه اینو زدن. خلاصه بعدش رفتیم پارک و داشتیم قدم میزدیم. یه پسر رد شد که روی لباسش نوشته بود بهار. تعجب کردم, باز همونجور رفتیم که یکی دیگه رد شد، روی لباسش نوشته بود دوست دارم. تعجبم بیشتر شد که چرا همه مثل هم پوشیدن, بعدش یکی دیگه رد شد نوشته بود کامیار. اینجا دوزاریم افتاد, برگشتم و به کامی نگاه کردم که یه شاخه گل رز داد دستم.

من: عجب مارمولکیه این, حتی ابراز علاقه ش هم مثل آدما نیست. ولی خیلی باحال بود, من که خر کیف شدم.
دیگه استاد اومد و حرفامون نصفه موند. آخر هفته نامزدیشون بود و بدجور سرمون شلوغ بود. با هم رفتیم خرید لباس, اینقدر گشتیم که دیگه نای حرف زدن هم نداشتیم.

من: آه, تهران به این بزرگی یه لباس درست و حسابی پیدا نمیشه؟
بهار: آوا من که دیگه کم آوردم, برگردیم خونه.

romangram.com | @romangram_com