#بادیگارد_پارت_122


محسن: فقط مامانو بیدار کردم که لباست رو عوض کنه, جز مامان کسی خبر نداره.
من: چرا خاله رو بیدار کردی؟ خودت بودی که.

خودم داشتم از حرفم شاخ در می آوردم. آوا خانم از اون حرفا بودا. بیچاره محسن که شوکه شده بود. ولی بعدش باز اومد نزدیک و من سرمو انداختم پایین. چونه مو گرفت و سرم رو آورد بالا. به چشمهای سیاهش نگاه کردم.
محسن: دفعه دیگه اونجوری نخوابیا. داشتی دیوونم میکردی.
لبخند زدم و اون ادامه داد.

محسن: آوا راستشو بگو, تو ماشین رو خراب کرده بودی تا بتونی حرف دلت رو بهم بزنی؟
با چشای گرد شده نگاهش کردم که پقی زد خنده. آروم مشت زدم تو سینه ش و با حالت قهر رفتم بیرون.
با خوشحالی لباس عوض کردم و رفتم توی آشپزخونه. مثل همیشه خاله و صغری خانم رو بوسیدم و سر جام نشستم. محسن رو به روم بود و سرش توی روزنامه بود.

خاله: خوبی دخترم؟
منظورش و فهمیدم و با لبخند گفتم: مرسی ممنون. بهتر از این نمیشم.
زیر چشمی به محسن نگاه کردم, اصلا به روی خودش نیاورد. لجم گرفت که اینقدر سرده. نه پس آوا خانم توقع داری پسره جلوی مامانش بر و بر نگات کنه و برات لاو بترکونه؟ صبحونه که تموم شد از خونه زدیم بیرون. توی راه حتی یک کلمه هم باهام حرف نزد. بابا این چشه؟ منم اعصابم خورد شد و ضبط رو روشن کردم و صداش رو بلند کردم. یکم بعد دیدم صداش رو کم کرد. هیچی نگفتم. وارد کلاس که شدیم مستقیم رفتم نشستم سر جام.

به بهار نگاه کردم, پیدا بود که خیلی خوشحاله. یهو کامی از وسط من و بهار کله شو آورد جلو و سلام کرد.

من: علیک, میبینم که جوجه ت خروس میخونه.
کامی: یعنی آوا خاک تو اون سرت با مثال زدنت, تورو اصلا باید بفرستن افغانستان با این حرف زدنت. اون کبکت خروس میخونه ست خانم نه اونی که شما سر هم کردید. بعدشم چرا خوشحال نباشم, به آرزوم رسیدم.
من: اونوقت چرا؟
کامی یه نگاه به بهار کرد و گفت: آخه دختر خاله م بله رو گفت.

romangram.com | @romangram_com