#بادیگارد_پارت_121
محسن: چرا میخندی؟
من: از الآن داریم نقشه میکشیم, اول بذار ما از اینجا سالم در بریم بعدش واسه آینده نقشه بکشیم.
محسن: نه همینجا خوبه, من و تو هیچوقت تنها نیستیم و نمیتونیم حرفامون رو راحت بزنیم.
دست راستش رو گرفتم توی دستم و آوردم جلوی صورتم.
من: هنوز جای زخمش هست. عجیبه که هنوز خوب نشده.
محسن: راستش هنوز هروقت که میرم پیشش یکی میزنم تا حرف بزنه. لامصب نمیدونم چی بهش دادن که هیچی رو لو نمیده.
جای زخم دستشو بوسیدم و گرفتمش توی دستم.
من: دستت چه یخ کرده.
محسن: ماشین داره کم کم یخ میزنه.
صدای محسن کم کم دور شد و دیگه هیچی نفهمیدم.
چشمامو باز کردم اما باز پلکهام افتاد روی هم. یه غلت زدم و پتو رو کشیدم تا زیر گلوم. آخیش چقدر حال میده توی هوای سرد زیر پتو بخوابی. یهو با یاد آوری شب قبل مثل برق گرفتهها پریدم تو هوا. من توی اتاقم چیکار میکنم؟ به لباسهام نگاه کردم, پیژامه تنم بود. پس دیشب چی؟ یعنی اونا همش خواب بوده؟ سریع از اتاق رفتم بیرون و همونجا منتظر محسن ایستادم. تا در باز شد پریدم توی اتاقش و درو بستم. محسن با تعجب داشت بهم نگاه میکرد.
محسن: آوا چی شده؟
من: نمیدونم, هنوز گیجم نمیدونم.
اومد نزدیکم و توی فاصله یک قدمیم ایستاد. دستش رو آورد نزدیک و دستمو گرفت. با این کارش خیالم راحت شد و نفس راحتی کشیدم.
محسن:نمیگی چی شده؟
من: بیدار شدم میبینم توی اتاقمم, لباس خواب تنمه. فکر کردم همش خواب بوده.
محسن لبخند جذابی زد و گفت: دیشب تو خواب رفتی, هر کاری کردم بیدار نشدی. اینقدر بوق زدم تا یه ماشینی اومد و کمکمون کرد. رفتیم بیمارستان و بهت سرم زدن. بعدش وقتی اومدیم همه خواب بودن و کسی در مورد دیشب خبر نداره.
با این حرفش گونه هام داغ شد, پس چجوریی لباسامو عوض کرده؟ انگار فهمید به چی فکر میکنم که لبخند زد.
romangram.com | @romangram_com