#بادیگارد_پارت_120

و خودش شروع کرد به خندیدن, آروم زدم توی صورتش.

من: من اونموقع ها فکر میکردم تو خندیدن بلد نیستی. ولی وقتی که دیدم خندیدی کلی ذوق کردم. اما توی بدجنس جلوی خنده ت رو میگرفتی یا سرت رو مینداختی پایین.
محسن: آره خیلی بدجنسم. ببخشید.
من: دیگه چیزی مهم نیست, گذشته رو فراموش کن.
دوتامون ساکت بودیم و محسن چونه ش رو گذاشته بود روی سرم. کم کم داشت خوابم میبرد.
محسن: آوا خوابی؟
به زور جواب دادم: هنوز نه, ولی میخوام بخوابم.
محسن: آوا نخواب باشه؟
من: محسن ولم کن، بخدا گیج خوابم.
محسن: آخه اگه بخوابی شاید دیگه بیدار نشی.
من: مهم نیست, مهم اینه که پیش توام, توی بغل توام. به آرزوم رسیدم و اگه خدا جونمو بگیره هم حرفی ندارم.
محسن: چرا چرت و پرت میگی؟ خیلی خودخواهی. آوا من هنوز ازت سیر نشدم, ما باید با هم زندگی کنیم. بچه دار بشیم. خوب بگو ببینم دوست داری اولین بچه مون پسر باشه یا دختر؟

خواب آلود جواب دادم: هر کدوم ولی پسر یه چیز دیگه ست.
محسن: آره منم موافقم. اسمشو چی بذاریم؟
من: هرچی, پرنگ خوبه؟
محسن: آه آه, این چه اسم سوسولیه؟
تو حالت خواب و بیداری خندیدم و گفتم: خوب تو بگو.
محسن: علی.
من: خیلی اسم قشنگیه, به اسم امام علی.
بعد شروع کردم به خندیدن.

romangram.com | @romangram_com