#بادیگارد_پارت_119
من: ااا، منم به تو میگفتم مارمولک. تازه روز اول که اومدی بهت گفتم غول، بعدش شدی شرک.
محسن: عوضی، بادیگارد، راننده.
لبمو از خجالت گاز گرفتم و گفتم: اینا رو واسه این میگفتم که لجتو در بیارم.
محسن: ولی راست میگفتی، من واقعا غول بودم که تورو چسبوندم به دیوار. حالا خودمونیما، اونروز خیلی خوشگل شده بودی.
با این حرفش لپم داغ شد و آروم زدم توی سینش.
من: ااا.
محسن: مگه چیه؟ آخه تو ندیدی! اونجور عصبی شده بودی با اون موهای خیست، چقدر قیافه ت بامزه شده بود. شده بودی مثل بچهٔ سه ساله.
من: یادته رفتیم عروسی دوستم؟ اونشب واقعا خوشتیپ شده بودی. تقریبا همه دخترا چشماشون دنبالت بود.
محسن آروم فشارم داد و گفت: آره یادمه که رفتی با پسرا رقصیدی و کلی منو حرص دادی.
به چشمهاش نگاه کردم: یعنی تو از اون موقع منو دوست داشتی؟
محسن: آره، اما خودمم نمیدونستم. فقط غیرتی میشدم و دلم میخواست فک پسرا رو بیارم پایین.
با این حرفش یاد یه چیزی افتادم و سرمو انداختم پایین. محسن چونمو گرفت و آوردش بالا.
محسن: چی شده؟ چرا نگاه خوشگلت رو ازم دزدیدی؟
من: ببخشید که زدم توی صورتت.
محکم منو گرفت توی بغلش.
محسن: تو باید منو ببخشی, خیلی سنگدل شده بودم. اما تو دلمو لرزوندی. اون روزی که زدی توی گوشم اینو فهمیدم. بعدشم شنیدی میگن فحش بچه صلواته؟ زدن بچه هم نازه.
romangram.com | @romangram_com