#بادیگارد_پارت_118

محسن لبخند زد و چشمهاش رو به علامت مثبت بست.
من: آها سوالم یادم اومد. محسن تو چرا همیشه مشکی تنته؟
محسن: نمیدونم، بعد از اون موضوع دیگه همیشه مشکی میپوشیدم.
من: دیگه حق نداری مشکی بپوشی، رنگای شاد میپوشی.
محسن: من همه لباسام مشکین، فقط دوتا لباس سورمه ای دارم.
من: اشکال نداره، با هم میریم خرید و لباسهای رنگی میخریم.
محسن: آخه آخر عمری من رنگای شاد بپوشم؟ مردم بهم میخندن.
من: کجا پیری تو؟ تازه ۲۸ سالته، یعنی اول جوونیته.
محسن: هرچی، به قیافه من میخوره که لباس رنگی بپوشم؟
دقیق بهش نگاه کردم،واقعا جذاب بود و هیچی کم نداشت. البته این نظر من بود و بقیه رو نمیدونستم.
من: آره، خیلی خوبم میخوره. مخصوصا طوسی و سفید. میدونی چه جیگری میشی؟
محسن با چشای گرد شده نگام کرد: چی میشم؟
من: جیگر دیگه.
محسن: من نمیدونم شماها این اسمها و لقبها رو از کجا میارید؟
من: خوب دیگه.

باز احساس سرما کردم و رفتم توی بغلش و محسن سفت منو گرفت. همین چند ماه پیش بودا که چه لقبهایی بهش میدادم. از این فکر خندیدم.
محسن: به چی میخندی؟
من: محسن راستشو بگو، تا حالا چندتا لقب بهم دادی؟
محسن: خیلی.
من: خوب چندتا شو بگو.
محسن: لوس، ننر، بچه قرتی، مارمولک، ...

romangram.com | @romangram_com