#بادیگارد_پارت_117

با این حرفش چشمهامو باز کردم، انگار سطل آب یخ ریختن روم و بدنم یخ کرد. سرم رو بلند کردم و به چشمهاش نگاه کردم، یعنی این چشمها که دارن برق میزنن منو نمیخوان؟

خواستم برم روی صندلی خودم بشینم که بازومو گرفت و با یه حرکت منو برد توی بغلش و دستش رو انداخت دور کمرم. حس میکردم من یه بچه ام توی بغلش.

محسن: اما تو براش عزیزی، صدای تپش قلبشو میشنوی؟ تو قلبشو زنده کردی و داره برای تو میتپه.

با این حرفش پر از شادی شدم، خودم رو بیشتر بهش فشار دادم. روی پیشونیم بوسه زد که خوشحالیم رو دو برابر کرد.
من: محسن.
محسن: جون محسن، بگو عزیزم.
من: آاه اینجوری نگو خجالت میکشم.
محسن: از کی تا حالا دختری که توی چشمم نگاه میکرد و بهم میگفت عوضی خجالتی شده؟
من: آاه نداشتیما، اگه قرار باشه بگی منم میگم که بهم میگفتی هرز...

دست روی لبم گذاشت و نذاشت جمله م رو کامل کنم.

محسن: من احمق بودم که این حرفها رو میزدم، راستش با اون رفتاری که تو داشتی من فکر میکردم این فکرم درسته و تو اونجوری هستی که نشون میدی. اما بعدها متوجه شدم همش فیلم بوده که لج بابات رو در بیاری. آوا تو با اینکه از بچگی آزاد بودی اما هیچوقت کار اشتباهی نکردی. میدونی وقتی که میدیدم با پسرا حرف نمیزنی و محلشون نمیذاری چه حس خوبی بهم دست میداد. وقتی کامیار
تعریف میکرد که بستنی رو خالی کردی روی سر پسره.

وقتی که کتابهای دینی رو ازم گرفتی، وقتی که نماز خوندی و روزه گرفتی، اینا همش باعث شد که بفهمم من چقدر درمورد تو اشتباه میکردم. من ظاهربین بودم. الان اینقدر بهت ایمان دارم که حاضرم سرت قسم بخورم. تو پاکی، برعکس ناز....

ایندفعه من بودم که دست گذاشتم روی لبش. به چشمهاش نگاه کردم.
من: دیگه از گذشته حرف نمیزنیم، از حال حرف میزنیم. از کسی حرف نمیزنیم، فقط از خودمون. باشه؟

romangram.com | @romangram_com