#بادیگارد_پارت_116
محسن: نمیخواد باز سر کارم بذاری.
من: سرکار چیه؟ جدی هست.
محسن: جدا؟ میشه بگی کیه؟
من: یه مرد قد بلند و چهار شونه، جوری که وقتی من باهاش راه میرم با اینکه قدم درازه ولی نصفشم. با چشم و ابرو مشکی خیلی جذاب، یه چیزی توی نگاهشه که وقتی بهش نگاه میکنم حس میکنم که دارم ذوب میشم. از همه مهمتر اون اخلاق و مردونگیشه که تکه. وقتی که غیرتی میشه رگ گردنش ورم میکنه قند تو دلم آب میشه از اینکه براش مهمم. بیشتر وقتا خشک و سرده، اما بعدش اینقدر مهربون میشه که حد و اندازه نداره. وقتی میخنده دوتا چال خوشگل می افته رو لپهاش که منو دیوونه میکنه.
با زبون بی زبونی داشتم بهش میگفتم که دوست دارم.
من: ولی یه مشکلی هست.
محسن: چه مشکلی؟
من: دوتامون مغرور و یک دنده ایم. همیشه هم تو سر و کله هم میزنیم.
محسن: شاید دوتاتون باید غرورتون رو بذارید کنار، شاید اینجوری همهچیز درست بشه. البته دعوا و جر و بحث نمک زندگیه.
من: خیلی شکاکه، همش بهم شک میکنه.
محسن دستمو گرفت توی دستش و گفت: شاید باید بزنی توی گوشش تا آدم شه.
من: آخه دلم نمیاد، خیلی دوسش دارم.
با این حرفم تپش قلبش بیشتر شد. چشممو بستم و به خودم جرات دادم و از زیر کاپشنش دست انداختم دور کمرش.
محسن: اون لیاقت تورو نداره.
من: چرا نداره؟ خیلی خوبم داره.
محسن: اون یه آدم بی احساسه، بلد نیست با یه خانم چطور رفتار کنه. خشنه.
من: اون خشن نیست، با من خیلی هم نرمه. همیشه نازمو میکشه. همون که قلبش واسه من میتپه کافیه.
محسن: تو از کجا میدونی که اون دوست داره؟
romangram.com | @romangram_com