#بادیگارد_پارت_115
من: چی؟ کامی رو؟ بابا یه حرفی میزنیا.
شروع کردم به خندیدن.
من: چرا همچین فکری میکنی؟
محسن: آخه خیلی با هم خوبید. همیشه هم با هم هستید.
من: نه، یعنی دوسش دارم اما به عنوان یه دوست، یه برادر. مثل میلاده.خوب حالا تو جواب بده، دیگه عاشق نشدی؟ حالا عشق که نه، از کسی خوشت نیومد؟
محسن: نه، راستش اینقدر خودم رو با کار مشغول کردم که دیگه حواسم به دور و بریهام نیست.
با این حرفش بدجور خورد تو ذوقم و پکر شدم.
محسن: تو چی؟
واسهٔ تلافی گفتم: چرا، یکی هست.
به بازوم یه فشار آورد و گفت: کیه؟ آشناس؟
من: آره، فکر کنم دیدیش. خیلی خوشگل و خوشتیپه. خیلی هم با شخصیت و جذابه.
محسن که معلوم بود کفری شده گفت: خوب کیه؟
من: نشناختی؟ این همه صفات گفتم مال کیه؟
محسن کلافه گفت: من چه میدونم.
من: ا بابا خوب ضایعست دیگه، منظورم به خانم پارسا کمالی. ای وای ببخشید منظورم آقای پارسا کمالی بود.
بعد خودم شروع کردم به خندیدن، محسن هم انگار که خیالش راحت شده بود شروع کرد به قهقهه خندیدن.
محسن: من فکر کردم داری جدی میگی که کسی توی زندگیت هست.
من خیلی جدی گفتم: خوب راست گفتم، آره هست.
romangram.com | @romangram_com