#بادیگارد_پارت_114

محسن: آوا نمیدونم باید چیکار کنیم، سه ساعته ما اینجایم یه ماشینی رد نمیشه. بنزینم تموم شد و بخاری هم که روشن نمیشه. پتو رو دور پات بپیچون.

همین کارو کردم، اما باز هم فایده نداشت، کم کم دستمم داشت بی حس میشد. خوابم گرفته بود و میخواستم بخوابم.
محسن: آوا نخوابیا، ببین حواست به من باشه و نخواب.
همینجور که میلرزیدم بریده بریده گفتم: دست خودم نیست، داره پلکام میوفته.
محسن کلافه یه چنگی به موهاش زد و با نگرانی نگام کرد.
محسن: آوا، میدونم چیزی که ازت میخوام زیاده، اما دیگه هیچ راهی نیست. اشکال نداره اگه....
زود منظورشو فهمیدم.
من: کمکم کن تا بیام اونطرف.

محسن کمکم کرد تا جلوی پاش روی صندلی راننده بشینم، پتو رو برداشت و دور پام درستش کرد. سرم روی سینه ش بود و صدای تپش قلبشو میشنیدم. برای اینکه نذاره من بخوابم شروع کرد به صحبت کردن.
محسن: بخاطر چی گریه کردی؟
من: بخاطر نامردی که در حقت کردن، بخاطر مردی که تو کردی. باور کن هرکی جای تو بود یا میکشتشون یا آبروشونو میبرد. اما تو خیلی با غیرتی که همچين کاریو نکردی. من به تو افتخار میکنم.

بعد آروم خندیدم.

محسن: آوا ازت یه خواهشی دارم.
من: میدونم، به خاله نمیگم. کلا به هیچکس نمیگم.
محسن: ممنون.

یه تکونی خوردم و پیشونیم رو چسبوندم به گردنش، گردنش داغ بود و کم کم داشت گرمم میشد.
محسن: آوا، تو کامی رو دوست داری؟

romangram.com | @romangram_com