#بادیگارد_پارت_113


محسن یه پوزخند زد و گفت: نه اشتباه نکن، مامان من حقیقت رو بهت نگفته. چونکه من حقیقتو به هیچکس نگفتم.
من: منظورت چیه؟

محسن: درسته اون به من خیانت کرد، اما من اونا رو توی کوچه ندیدم، توی خونه دیدم.
با این حرفش نزدیک بود شاخ در بیارم. تقریبا فریاد زدم: چی؟

محسن: رفتم خونه دنبالش، چونکه زنگ خراب بود هرچی در زدم جواب نداد. نگران شدم و با کلیدی که داشتم درو باز کردم. دیدم که در حیاط بازه، از فکر اینکه دزد اومده زود رفتم داخل که صدای جیغش رو شنیدم. فکر کردم بلایی سرش اومده، وقتی که رفتم توی اتاق دیدم که.......

فکش منقبض شده بود و نفسهاش تند بود.

ادامه داد: توی بدترین حالت دیدمشون، وقتی که منو دید گفت که تو خشکی و همش میگی بعد از ازدواج. من زنم و احتیاجات خودمو دارم.
با این حرفش دود از سرم زد بیرون، اصلا باورم نمیشد که یه زن همچین کاری رو با شوهرش کرده باشه، اونم چند روز قبل از عروسیشون.
محسن: دلم میخواست گردن دوتاشون رو بشکنم، اما بجاش هرچی که توی خونه جدیدمون برده بودیم رو شکوندم. اصلا روم نمیشد به کسی بگم که چیو دیدم.

همینجور اشک از چشمام میریخت، از گریه و سرما داشتم میلرزیدم. محسن نگام کرد.
محسن: سردته؟
من: آره خیلی.
محسن: بیا کاپشن منو بردار.
من: نه نمیخواد. الان کم کم گرم میشم.
دوتامون ساکت بودیم و داشتیم به یه موضوع که اونم نازنین بود، فکر میکردیم. وای خیلی سردمه، پاهام بی حس شده بود.
من: محسن، پاهام بی حس شده.

romangram.com | @romangram_com