#بادیگارد_پارت_112

من: نه اتفاقا حرفتم کاملا درسته، اینقدر بدم میاد از آدمای لوس. ولی تو خیلی باحال گفتی، تصور کن تو با این قیافه و هیکل و صدای مردونت اینا رو بگی. وااای نه.
و دوباره غش غش خندیدم. محسن هم خندید و گفت: خوب نگفتی این اِجال از کجا اومده؟

یه لبخندی زدم و گفتم: وقتی بچه بودم، با میلاد دعوام شده بود و از دستش ناراحت بودم. مامانم کلی باهامون حرف زد و خواست که از هم معذرت خواهی کنیم. میلاد بهم گفت ببخشید، من هم گفتم اِجال نداره. با این حرفم مامانم بغلم گرفت و کلی قربون صدقم رفت و بعدا فهمیدم که باید بگم اشکال نداره و نه اِجال. اما بعد از فوت مامانم دیگه همین تو دهنم مونده.

محسن: چند سالت بود که مامانت فوت کرد؟
من: پونزده سال، تازه اول سن بلوغمون بود. سنی که خیلی حسّاسی و بیشتر از همه به عشق مادر و پدر احتیاج داری. اما ما اون عشق رو ندیدیم. بخاطر همینه که سگ شدم.
محسن: آوا خوشم نمیاد به خودت فحش میدیا، تو باید واسه خودت احترام قائل باشی که دیگران هم بهت احترام بذارن.
من: مگه دروغ میگم؟ کم به تو الکی گیر دادم؟
محسن: همچین الکی هم نبود، تقصیر از من بود. البته بیشترش واسهٔ تنبیه کردنت بود، واسه اینکه قدر چیزایی رو که داری بدونی.حالا بگو ببینم چرا شکر ریختی توی باک ماشین؟

ریز خندیدم و گفتم: خوب تو خیلی دم دمی مزاجی، یه روز خوبی یه روز بد. منم زورم گرفت اومدم شکر ریختم توی باک ماشینت. ولی نمیدونستم که خودم تنبیه میشم.
محسن: واقعا خدا رحم بینیت کرد که نشکست.
یه سکوتی به وجود اومده بود که منو برد توی فکر. اما سکوت زیاد طول نکشید.
من: محسن، یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟ اگه خواستی جواب بده، اگه نخواستی هم که هیچ.
محسن: باشه بپرس.
من: تو اینجا همیشه با نامزدت میومدی؟
حس کردم که یک لحظه خیلی عصبی شد و دستهاش رو به هم فشار داد.
محسن: آره.
من: ببخشید اگه ناراحتت کردم.
محسن: نه مهم نیست، این قضیه ماله سه -چهار سال پیشه. اون لیاقت نداره که من بخاطرش ناراحت بشم.
من: واقعا متاسفم، خاله برام تعریف کرد.

romangram.com | @romangram_com