#بادیگارد_پارت_111
دست به سینه نشستم و به بیرون نگاه کردم. یه ساعتی میشد که اونجا بودیم و هرچقدر تلاش میکردیم بی فایده بود. صندلی رو خوابوندم و مثلا خوابیدم. ولی از دست محسن عصبی بودم. حس کردم که پتو رو انداخت روم. هیچی نگفتم. یه نیم ساعتی گذشت که صدای محسنو شنیدم.
محسن: آوا بیداری؟
جواب ندادم. باز صدام کرد، باز هم من جواب ندادم.
محسن: آوا فیلم نیا که از اخمهات معلومه که بیداری.
بابا این عجب مارمولکیه ها.
من: خواب نیستم ولی حوصله حرف زدن هم ندارم.
محسن: خانم قهر قهرو، میشه با من آشتی کنی؟
من: نوچ.
محسن: اگه بگم معذرت میخوام چی؟
باز خواستم بگم نه که دلم نیومد. میدونم که اونم مثل من مغروره و لابد الان خیلی سخته که این حرف رو داره بهم میزنه.
من: اِجال نداره.
محسن خندید و گفت: قضیه این اِجال نداره چیه؟ من همه جورش رو شنیده بودم، از این لوس بازیها که دخترا در میارن بجای ر ، ل میگن. عسیسم و عجیجم و قوفونت و این چیزا میگن. اما اولین باره که اِجال نداره میشنوم.
با این حرفش نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده. هر کاری میکردم نمی تونستم جلوی خندمو بگیرم. خنده م که به زور بند اومد رو کردم به محسن.
من: خیلی باحال میشی وقتی که میگی عسیسم و عجیجم و قوفونت. جون من یه بار دیگه بگو.
محسن که انگار با خندهٔ من خوشحال شده بود از اینکه تونسته منو راضی کنه.
محسن: خوب مگه دروغ میگم؟
romangram.com | @romangram_com