#بادیگارد_پارت_110
من: یادش بخیر چقدر بلا سر هم آوردیما. وای سرده، دیگه بریم.
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. هنوز به شهر نرسیده بودیم که ماشین هن هن کنان خاموش شد. هرکاری کرد ماشین روشن نشد. محسن پیاده شد و کاپوت ماشین رو باز کرد. هرچی نگاه کرد چیزی سر در نیاورد. اومد توی ماشین نشست.
من: چشه؟
محسن: نمیدونم چه مرگشه.
بعد برگشت و بر و بر منو نگاه کرد.
من: چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟
محسن: باز کاره توئه؟ آوا اگه کاره توئه بگو تا زودی درستش کنم و اینقدر علاف نباشم.
من: ا، چرا هرچی میشه میندازی گردن من؟ مگه من مغز خر خوردم که بیرون رفتنمو خراب کنم. عجبا.
محسن: آخه بسکه بلایی دختر. من آخر از دسته تو دیوونه میشم.
من با حالت قهرآلود گفتم: به من تهمت میزنی، خیلی شکاکی.
رومو کردم سمت پنجره که بس که تاریک بود هیچی پیدا نبود. هرچقدر موبایل رو چرخوندم و خواستم زنگ بزنم نمیشد و خط نمی داد. محسن پیاده شد و رفت سمت صندوق عقب و اومد. یه کاپشن و یه پتوی کوچیک آورد.
محسن: خوبه که اینا رو گذاشته بودم توی ماشینا. انگار باید امشب همینجا بمونیم.
درها رو قفل کرد.
من: بی سیم نداری؟
محسن: بی سیمم کجا بوده؟
من: من چه میدونم، تو سرگردی باید از این چیزا داشته باشی.
محسن: یه حرفی میزنیا.
من: اصلا من خفه میشم ببینم تو چیکار میکنی.
romangram.com | @romangram_com