#بادیگارد_پارت_109
وقتی که ماشین رو پارک کرد، پیاده شدیم. منظرهٔ نفس گیری بود، انگار تهران زیر پامون بود. زمستون بود و برف اومده بود که زیبایشو چند برابر کرده بود. ذوق زده به محسن نگاه کردم که داشت با لبخند بهم نگاه میکرد.
من: واای محسن اینجا چقدر قشنگه.
محسن: پس خوشت اومد.
من: آره، خیلی جای رویایی ایه. اینجا رو چجوری پیدا کردی؟
محسن: قبلا اینجا با... منظورم اینه که هروقت دلم میگیره میام اینجا.
بهش نگاه کردم، حس کردم داره نگاهش رو ازم میدزده.
من: همیشه دوست داشتم یه خونه بالا داشته باشم که همهچیز رو زیر نظر داشته باشم. بچه که بودیم با میلاد یه خونه چوبی روی درخت درست کردیم. اما مثل همیشه بابام همهچیز رو خراب کرد و خوشحالیمونو ازمون گرفت.
دوتامون ساکت بودیم و داشتیم فکر میکردیم.
من: محسن، هنوز ازم متنفری؟
محسن: آوا بعضی موقعها یه حرفایی میزنی که شک میکنم سالمی.
من: بابا تو چقدر شکاکی، هر کاری کردم شک میکنی. یه بار میگی اف بی آی هستی یه بار میگی سم تو غذامه و میخوای بکشیم، حالا هم میگی سالم نیستی.
محسن با یادآوری کتلت درست کردن من زد خنده.
محسن: آخه آوا خانم، تو دشمن جون من بودی. یه دفعه چی شد که برام شام درست کردی؟ آخه هرکی باشه شک میکنه. مخصوصا دختری مثل تو که خیلی تخسه.
من: من تخسم؟ بابا بیخیال شو. حالا جواب سؤالمو ندادی.
محسن: اگه متنفر بودم الان آورده بودمت اینجا؟ یه حرفی میزنی ها.
من: هیهی، آخه برام عجیبه یه دفعه ای مهربون شدی.
محسن: یه دفعه ای نبود، خیلی وقت بود ولی بروز نمیدادم. وقتی که فهمیدم که کارم اشتباهه و تو هیچ تقصیری نداری تصمیم گرفتم که اخلاقمو بهتر کنم.
romangram.com | @romangram_com