#بادیگارد_پارت_108
شب خواب بودم که از درد از خواب پریدم، پرستار رو صدا کردم و اومد یه مسکن توی سرمم تزریق کرد. کم کم خوابم برد و دیگه چیزی نفهمیدم. صبح که بیدار شدم میلاد اومد دنبالمون و بردمون خونه. میدونستم که محسن هم خیلی درد داره اما زیاد استراحت نمیکرد.
من: محسن، برو بگیر بخواب.
محسن: نه خوابم نمیاد.
من: چرا دروغ میگی؟ یه نگاه به قیافت بنداز میبینی که چقدر رنگت پریده. ببین نمیخواد نگران من باشی، من که فعلا نمیتونم برم بیرون. خاله و صغری خانم هم هستن. پس نگران چی هستی؟ برو خوب استراحت کن. بخاطر من.
نگاهم کرد و لبخند زد، منم جوابش رو با لبخند دادم. بالاخره رفت و خوابید.
*****
توی همون روزها بود که دلم هوس کرد بریم بیرون.محسن دستش روز به روز بهتر میشد، اما من هنوز کتفم درد میکرد و نمیتونستم دستم رو درست تکون بدم.
من: خاله شما هم بیایید.
خاله: نه عزیزم، من که دیگه نه پا دارم نه کمر که بخوام پیاده روی کنم.
من: خوب شما و صغری خانم بشینید روی نیمکت. یکم دلتون وا شه.
صغری: نه عزیزم مرسی، منم پا ندارم. تازه الان شبه، من تا یه ساعت دیگه وقت خوابمه. شما برید.
هرچی اصرار کردم قبول نکردن. توی ماشین نشستیم و حرکت کردیم. وسط راه بودیم که محسن روشو کرد سمتم.
محسن: آوا حاضری به جای پارک بریم یه جای دیگه؟
من: کجا؟
محسن: یه جای خیلی قشنگیه، مطمئنم ازش خوشت میاد.
من: باشه بریم.
romangram.com | @romangram_com