#بادیگارد_پارت_107

من: خواب چی چیه بابا؟ از غصه لباسم که خوابم نمیبره.
محسن خنده ش گرفت و گفت: توی این موقعیت هم دست از این حرفات بر نمیداری.

من همینجور که از درد داشتم میمردم و صدام به زور در

میومد گفتم: ترک عادت موجب مرضه.

یکم بعد آمبولانس اومد و هم منو هم محسنو بردن بیمارستان. گلوله رو از توی کتفم در آوردن و بخیه کردن. بعدش دستم رو آویزون گردنم کردن. محسن هم با دست باند پیچی اومد توی اتاق.

من: به، آقای چلاق.
محسن: دستت درد نکنه دیگه، حالا من چلاق شدم.
من: خوب منم چلاقم، حالا چرا بدت میاد؟ ولی خوشم اومد که لباسام خوب به دردمون خوردنا، دکتر میگفت اگه جلوی خونریزی رو نمیگرفتید شاید الان مرده بودید.
در باز شد و میلاد و بابا با نگرانی اومدن توی اتاق. میلاد اومد و محکم بغلم کرد.
من: اییی، نا سلامتی کتفم زخمه ها. مثل خرس بغل میگیری آدمو.
میلاد: دختر تو که مارو کشتی.
من: نترسید بابا، تا سرگرد همراهمه من چیزیم نمیشه.
میلاد رفت سمت محسن و زد پشت شونش و ازش تشکر کرد.
محسن: البته اگه خانم پرند هم نبودن شاید من الان مرده بودم. ایشون هوامو داشتن و زخم دستمو زود بستن و جلوی خون ریزیش رو گرفتن.
من: تا حالا کدوم آدمی با خونریزی دست مرده؟ من که ندیدم.
میلاد: آوا حالت خوبه؟ فکر کنم شوکه شدی و داری چرت و پرت میگی.

بابام همینجور وایساده بود و هیچی نمیگفت. حتی نیومد نزدیکم یا حتی احوالم رو نپرسید.

romangram.com | @romangram_com