#بادیگارد_پارت_106
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با یه حرکت سریع بلند شدم و بچه رو بغل گرفتم، اما همین کافی بود تا اون مرده منو نشونه بگیره و شلیک کنه. با یه حس درد عجیبی پرت شدم زمین و بچه همینجور توی بغلم بود. دیدم که محسن همون موقع با یه حرکت ناگهانی به مرد شلیک کرد و مرد پخش زمین شد.
محسن زود رفت و یه مشت توی صورت اون مردی که پاش زخم شده بود و داشت فرار میکرد زد و تفنگ بالای سرشون گرفت و گفت که تکون نخورن. هر چند لحظه یه بار بر میگشت و به من نگاه میکرد. پسر کوچولو رو آروم بلند کردم و نگاهش کردم. خدا رو شکر چیزیش نشده بود، پسر کوچولو همینجور داشت گریه میکرد که مامانش از راه رسید و بغلش کرد. مامانش با چشمهای پر از اشک یه نگاه قدر شناسانه بهم کرد و گفت: تا عمر دارم جون پسرم رو به شما مدیونم.
من: خواهش میکنم، وظیفهٔ هر انسانیه.
کتفم بدجور درد میکرد، یه نگاهی انداختم که دیدم دستم پر خونه و کتفم گلوله خورده. همونجا روی زمین دراز کشیدم که صدای ماشین پلیس رو شنیدم. صدای دویدن یکی رو شنیدم و بعدش محسن اومد بالای سرم و با نگرانی صورتمو گرفت توی دستاش.
محسن: آوا خوبی؟
من: بهتر از این نمیشم.
محسن که انگار خیالش راحت شده بود یه خندهٔ خفیفی کرد و سرم رو گذاشت روی پاش.
من: آی آی.
محسن: خیلی خون ازت رفته، دختر تو دیوونه ای.
من: چیو دیوونه ای؟ طفل معصوم چه گناهی داشت که بخاطر دشمنای من بمیره؟
محسن: اینقدر حرف نزن بابا.
بعد یکم دولا شد و پلاستیک خریدم رو آورد. مانتومو از توش در آورد و با دستش تیکش کرد.
محسن: جنسای امروزی رو ببین تورو خدا، با یه فشار دو نصف شد.
بعد لباس رو گذاشت روی زخمم و فشارش داد. از دردش داشتم ضعف میکردم.
محسن: آوا نخوابیا. باشه؟
romangram.com | @romangram_com