#بادیگارد_پارت_105
محسن: لامصبا توی روز روشن و وسط این همه آدم بهمون شلیک میکنن.
تازه فهمیدم که اون صداها صدای شلیک تفنگه. همینجور که روی زمین به شکم دراز کشیده بودم حس کردم که دستم خیسه، دستم رو که آوردم بالا پر خون بود. به خودم نگاه کردم دیدم چیزی نیست. به محسن که سعى میکرد که بشینه نگاه کردم که بازوش پر خون بود.
من: وای محسن، دستت.
محسن: چیزی نیست، نترس.
من: چی چیو چیزی نیست؟ باید زخمو ببندیم.
بعد دور و برم نگاه کردم، کیسه خریدم یکم اونورتر بود.
یواشکی کیسه رو کشیدم و شالی که تازه خریده بودم رو در آوردم. از توی کیفم چاقومو در آوردم و آستین لباس محسن رو پاره کردم. با شال محکم روی زخم رو بستم که دادش هوا رفت.
من: ببخشید، ولی باید محکم ببندم تا خون نزنه بیرون.
محسن: تو مطمئنی توی اف بی آی کار نمیکنی؟
من: لوس، حالا وقت این حرفهاست؟
اونا همینجور داشتن شلیک میکردن، محسن روی شکم دراز کشید و کم کم رفت زیر ماشینی که جلومون پارک شده بود. پای یکیشون رو نشونه گرفت و با یه شلیک زدش و طرف افتاد زمین و به خودش میپیچید. اون یکی پشت یکی از ماشینها قایم شده بود و داشت همینجور شلیک میکرد.
محسن داد زد: آوا زنگ بزن به پلیس و بهشون خبر بده.
منم تند تند شماره گرفتم و بهشون همه چیز رو گفتم و آدرس دادم. سرم رو پایین گرفته بودم و دستم روی گوشم گذاشته بودم که صدای گریه بچهای رو شنیدم. به سمت صدا برگشتم که دیدم یه پسر بچهای همینجور داره راه میره و گریه میکنه.
romangram.com | @romangram_com