#بادیگارد_پارت_104
استاد: این مسخره بازیا چیه؟
ایمان از ته کلاس گفت: خوب استاد شما گفتید عمو زنجیر باف ما هم جوابتون رو دادیم.
استاد: اینو کی نوشته؟
من: من استاد.
استاد به سمت من برگشت و با اخم نگاهم میکرد، اما تا دید منم اخمش به لبخند تبدیل شد.
استاد: آاه پرند تویی دخترم. خیلی خوش اومدی.
کامی: عجب آدم ناکسیه. حالا چونکه از بابات میترسه چیزی نمیگه ها، اگه من بودم که الان اخراج شده بودم.
کلاس که تموم شد باز همه اومدن دورم جمع شدن و به کاری که با استاد کردم میخندیدن. زیر درخت نشستیم و کلی سر به سر هم گذاشتیم. وقتی برگشتیم خونه دیگه ناا نداشتم، داشتم از گرسنگی ضعف میکردم.
خاله و صغری خانم رو بوسیدم و نشستم: وای کی اذان میگه؟ مردم از گرسنگی.
خاله: یک ساعت دیگه مونده، آخه چرا دیشب بیدار نشدی یه چیزی بخوری؟
من: آخه صبح کلاس داشتم اگه بیدار میشدم دیگه خوابم نمیبرد.
صغری: حالا امشب قبل از خوابیدن یه چیزی بخور تا ضعف نکنی.
من: آره همین کارو میکنم.
*****
روزها همینجور میرفت و رمضون هم تموم شد. یه روز عصر که حوصله م سر رفته بود از محسن خواستم که بریم بازار که یکم خرید کنم. همینجور که داشتیم ویترینها رو نگاه میکردیم که یهو یه صدای وحشتناکی اومد و بعدش شیشه ویترین شکست. پشت سرش باز چند بار همون صدای وحشتناک اومد. محسن پرید روم و دوتایی پخش زمین شدیم. صدای جیغ و گریه از همه طرف میومد.
romangram.com | @romangram_com