#بادیگارد_پارت_103


صبح که بیدار شدم شاد و شنگول آماده شدم. وقتی که رفتم توی کلاس همه بچه ها شوکه شده بودن. اما طولی نکشید که همه ریختن سرم و شروع کردن به رو بوسی و احوال پرسی. کامی از عقب بچه ها رو کنار زد و اومد جلو.

کامی: آاه برید کنار ببینم، اصلا کی گفته شما بیایید اینجا؟ شما سر پیازید يا ته پیازید؟ آوا دوستی خودمه پاشید برید سر جاهاتون تا نزدم نصفتون نکردم.
ساناز: خدا رو شکر آوا اومد تا اینم صداش در بیاد.
کامی: برو سر جات بشین مجید دست درازه. به به، آوا خانم گٔل. راه گم کردی جونم؟
من: نخیرم، اتفاقا راهو درست اومدم. میبینم که من نبودم جای منو صاحب شدی.
کامی: اختیار داری، من اصلا کلا صاحبتم.
من: کامی میری میشینی سر جات یا بزنم دو نصفت کنم.
کامی: تو بیا نصف کن، اصلا تو جونمو بخواه کیه که بده؟
من: تو.

با بهار رو بوسی کردم و سر جای همیشگیم نشستم و محسن هم سر جای همیشگیش.
کامی: بچه ها بشینید که استاد اومد، هیچکس چیزی نگه ببینیم خودش میفهمه که آوا برگشته یا نه.

همه عاقل و ساکت سر جاهاشون نشستن. استاد مثل همیشه اومد نشست و کتاب رو باز کرد، هنوز نمیدونست که من اومدم. یه کاغذ داد به دست یکی از دخترا و گفت که همه اسمامون رو بنویسیم. وقتی رسید به من بجای اسم یه چیز دیگه نوشتم. بعدش استاد شروع کرد یکی یکی اسمها رو خوند.

استاد: باقری، مدرسی، حیدرنیا، ...
همینجور اسما رو تند تند پشت سر هم میخوند و حواسش نبود.
استاد: اعتماد، عمو زنجیر باف.
تا اینو گفت کلّ کلاس با هم گفتن بلـــــــــــــــــــه
بیچاره استاد گیج شده بود و عصبی.

romangram.com | @romangram_com