#بادیگارد_پارت_102
من: خوب خودش اول تیکه انداخت. انگار نمیخواد من یه روز آدم باشم، دلش تنگ شده واسه تو گوشی زدنها.
میلاد: حالا اینو ول کن، بگو بینم. با محسن چطوری؟
من: همهچیز عالیه، همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم، پیشم هستی حالا به خودم میبالم.
میلاد داشت بهم میخندید.
من: وای ندیدی اونروز اجازه داد ماشینش رو برونم. یه دستی کشیدم که بیچاره نزدیک بود سکته کنه.
میلاد: زدی ماشین مردمو داغون کردی؟ اصلا مگه میشه یه سرگردی مثل محسن از دستی کشیدن بترسه؟ لابد تو بد ماشین میروندی.
من: نخیرم، خیلیم خوب میروندم. ولی شاید چون توقع نداشت که دستی بکشم، آخه یهو غافلگيرش کردم.
میلاد: همون دیگه، تو آدم بشو نیستی.
عصر با محسن رفتیم و به زور خاله رو راضی کردیم تا بیاد پیشمون. وقتی برگشتیم خاله رو با صغری خانم آشنا کردم و خیلی زود با هم جور شدن. از روزی که اومده بودم خونه یه هفته گذشته بود که محسن اومد توی اتاقم.
من: چیزی شده؟
محسن: نه، میخواستم بگم که فردا صبح بیدار شو تا بریم دانشگاه.
من: دانشگاه واسه کی؟
محسن: واسه تو دیگه، مگه نمیخوای بری دانشگاه؟
از خوشحالی جیغ کشیدم و پریدم هوا.
من: جون من راست میگی؟ از فردا باز میتونم برم دانشگاه؟
محسن: اگه دختر عاقلی باشی و از بادیگاردت فرار نکنی اره.
با اسم بادیگارد حالم گرفته شد و گفتم: برام بادیگارد گذاشتید؟
محسن: خوب آره دیگه، باید همراهت بیام.
با این حرف باز خوشحال شدم و گفتم: کوفت، همچین گفتی بادیگارد که فکر کردم یکی دیگه رو گذاشتی. باشه پس فردا صبح زود بیدارم.
romangram.com | @romangram_com