#بلو_پارت_419
رضا-میدونم عزیزم، میدونم، پهلوت خیلی در میکنه؟
-آره خیلی خیلی....
«توی ماشین نشوندم و گفتم:» از صبح دلم شور میزد، پاشدم اومدم دم دانشگاه، کاش زنگ میزدم بمونی تا برسم.
«دستمو بوسید و ادامه داد:» گریه نکن خوشکلم الان میرسونمت بیمارستان، تقصیر منه مراقبت نبودم ببخشید ببخشید...
دستمو می بوسید و عذرخواهی میکرد، درد یادم رفت، رضا اینجاست داره قربون صدقه ی من میره. به بیمارستان رسوندم، از پهلوم عکس گرفت. باباجون اومد بیمارستان اما به بابا خبر نداد، بابا جون عین بهار اشک می ریخت، پهلوم مو برداشته بود، نفس میکشیدم درد میکرد.
باباجون با ناله هام اشک میریخت، دو ساعت نرسیده طاهر و ارسلان هم اومدن. رضا غیبش زده بود، حتما سراغ عمو رفته بود، باباجون کلی باهام حرف زد که قبول کنم به بابا بگم تصادف کردم وگرنه بابا، عمو اسماعیلُ میکشه. ترجیحا همینو گفتم، مادرجون همراه بابا اومد... تا بابارو دیدم میخواستم زیر قولم بزنم و بگم عمو چیکار کرده. انقدر گریه کردم که درد پهلوم چند برابر شد.
شب توی بیمارستان نگهم داشت، رضا آخر شب با سر و وضع داغون اومد. تا رضا رو دیدم با بغض گفتم:
-منو گذاشتی رفتی؟
اصلا مهم نبود مادرجون و بابا هم بودن، رضا با سر و ضوع بهم ریخته گفت:
-بابد میرفتم از یه چیز مطمئن میشدم.
«با گریه گفتم:» پهلوم شکسته.
«با غصه نگام کرد:» شکونده؟!!!
بابا-شکونده؟!!! کی ؟!!!!
romangram.com | @romangram_com