#بلو_پارت_418
«عمو با ترس و لکنت گفت:» رضا....ر.....رضا میخواستم....ادب بشه....
رضا با ضرب به کنار هولش داد و گفت:
-برو پی کارت، به ابوالفضل یه بار دیگه دوروبر پگاه بیای خونتو از باباجون میخرم.
عمو اسماعیل با اون چشمای ترسناک نگاهم کرد، از ترس نگاهش همونطور نیم خیر با درد میخواستم عقب نشینی کنم و پاشنه ی پام روی زمین لیز میخورد. رضا به طرفم اومد و زد زیر گریه، بغلم کرد و محکم گردنشو گرفتم و گفت:
رضا-اومدم، اومدم نترس، نترس، ببینم صورتتو...
«یه خانم که کنارم بود گفت:» باباشه آقا؟
رضا-نه خانم.... پگاه از کجای دهنت خون میاد؟ لبته؟
-پهلوم...
«یکی از همون زنا گفت:» نامرد همچین زد توی پلوی بچه شوت شد اینور، مرتیکه عوضی، آقا چرا نزدیش؟ میزدی پدر بی شرفو درمیاوردی.
«رضا روی دستش بلندم کرد و گفت:» عموم بود وگرنه میکشتمش.
«با گریه گفتم:» زنگ بزن بابام، بابام بیاد.... پهلومو شکوند، بابام بیاد بکشتش، منو میزنه...
رضا-الان میبرمت دکتر، نترس.
«با همون حال گفتم:» منو الکی زد رضا، من....من داشتم راهمو میرفتم.
romangram.com | @romangram_com