#بلو_پارت_413


-من میخوام راهبه بشم، غصه نخور مادرجون.

باباجون-خوب کاری میکنی باباجون با مردای الان، بچه ام کجا بره؟ صادق هرکی اومد از جلوی در خونه میگی نه...

برگشتم رضا رو نگاه کردم و با قیافه ی عاصی شده منو نگاه کرد. با حرص رفتم بشقابمو گذاشتم توی ظرفشویی و از آشپزخونه بیرون اومدم دیدم باباجون ول کن نیست و هنوز داره در مورد شوهر ندادن من حرف میزنه. رفتم توی اتاقم و درو بستم. بابا از توی هال گفت:

-پگاه؟

«جواب ندادم، حتما باز میخواد بگه بیا بشین غذا بخور، به سحر پیام دادم و شروع کردم به شکایت کردن که چرا به من نگفتی! سحر هم توجیه میکرد که پیام رضا بالا صفحه ام اومد:»

-پگاه خانم؟

«جواب ندادم و باز پیام داد:» وقتی آنلاینی و جواب نمیدی خیلی بی ادبی ها!

بازم جواب ندادم و نوشت:

-جواب ندی میام توی اتاقت ها.

«پوزخندی زدم و بازم جواب ندادم. هنوز با سحر سروکله میزدم که در اتاقم باز شد و دیدم رضاست. اول یکه خورده نگاهش کردم، خیلی عجیب بود که اون موقع شب از طبقه بالا بیاد، خونه ی ما توسط ده تا پله از خونه ی مادرجون اینا تفکیک میشد که یه سویت برای من و بابا بود.

رضا-جواب نمیدی نه؟

گوشیمو کنار گذاشتم و پتو رو روی سرم کشیدم و رضا گفت:

-پگاه خانم این کار درست نیستا.

romangram.com | @romangram_com