#بلو_پارت_410


بهش زبون درازی کردم و رومو برگردوندم و گفتم:

-به من میگی بی تربیت، هی داد میزنه.

رضا-داد نزدم پگاه خانم!نوچ ببخشید عزیزم ببخشید.

«با ذوق گفتم:» از اون انگشتر مدل تاج ها میخوام برای نشونم.

رضا خندید و به بیرون نگاه کردم و گفت:

-تو منو تا سه هفته دیگه بابا میکنی من میدونم.

با مشت آروم به سر زانوش زدم و گفتم:

-ییه، رضا واقعا که! رو نمیکردی تو هم بله؟

«با شیطنت لبخندی زد و گفت:» بله.

من دیگه سر از پا نمی شناختم، سر و ته حرفمو با سحر میزدن در مورد عروسی با رضا بود. رضا رو خل کرده بودم، یعنی اگر فرار نمیکرد حتی مرام داشت. هی زنگ میزدم، مسیج میدادم اونم نامردی نمیکرد و ده تا یکی جواب میداد. از ترس اینکه قهر نکنم هم نمیگفت بسه زنگ نزن و مسیج نده.

امتحان های ترم اولو با سلام و صلوات و التماس به زور پاس کردم، مگه عشق و عاشقی من میزاشت درس بخونم؟ رضا هم خط و نشون کشید که معدل ترم بعدیم بالا نیاد با بابا حرف نمیزنه. یعنی باید چهارماه صبر میکردم؟!!!!! رضا تا اینو گفت باهاش قهر کردم.

انگار هرچی من بی تابی میکردم رضا بدتر میکنه و برام شرط میزاره! با اینکه قهر کردن با رضا آسون نبود اما قهر کردم چون خیلی بهم برخوده بود، از طرفی هم میدونستم رضا واقعا منو دوست داره پس از دستش نمیدادم ولی از کارش ناراحت بودم.

اون روز همه سر سفره شام نشسته بودیم و رضا هم روبروم نشسته بود. باز بابا و عمو طاهر و باباجون بحث کار وسط کشوندن و مادرجون هم یاد عمو اسماعیل افتاد و ارسلان هم با اخم به گوشیش زل زده بود و تند تند text میداد. رضا با چشم اشاره کرد غذا بخور، رومو ازش برگردوندم و سینه اشو صاف کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com