#بلو_پارت_405


«نگاش کردم و شاکی گفت:» میزاری من حرف بزنم؟

-نه.

رضا-به خدا که تورو از اون خونه میبرم و خودم از اول تربیت میکنم. خیلی بی تربیتی پگاه، نه بی تربیتی به منظور اینکه حرف بدی زدیا، تربیت نکردن بهت نگفتن صبر باید کرد، نگفتن عجله کردن فقط ضرر میرسونه، نگفتن قضاوت کردن کار درستی نیست، اینارو یاد نگرفتی.

لبامو روی هم گذاشتم و اخم کمرنگ و سکوت و غم نگاش کردم.

رضا-شخصیت من شبیه تو نیست که ابراز احساستم مثل تو باشه متوجه میشی؟

«با حرص پنهان و بغض گفتم:» نه.

اشکم فرو ریخت و با صدای لرزون از بغض گفتم:

-چرا هی میپیچونی بگو پگاه اشتباه میکنی،من اون فکری که تو در موردم کردی....کردی نیستم....

عاصی شده به بیرون نگاه کرد و با حرص به خودش گفت:

رضا-مردی که توی سی و سه سالگی هنوز ازدواج نکرده و بعد عاشق یه بچه بشه حقشه، بکش نوش جونت.

قلبم هری ریخت، انگار روحم از غم آزاد شد، شنیدی چی گفت؟ دیدی دیدی دلم راست میگفت؟ دوسم داره، عاشقمه، خودش گفت عاشق شده! برگشت جدیِ جدی با اخم نگام کرد، قلبم یه آن از دیدن چهره اش ایستاد. یه ابروشو بالا داد و گفت:

-من با تو حرفی ندارم پگاه، هر وقت بابات صدات کرد باهات حرف زد و نشوندت روبروی من بعد باهات حرف میزنم، دیگه باهات حرفی ندارم.

ماشینو روشن کرد و حرکت کرد، اصلا این رضا مریضه، به خدا پگاه آزاری داره، باز ذوق منو کور کرد؛ با بغض و چشمای پر اشک گفتم:

romangram.com | @romangram_com