#بلو_پارت_406


-با من اینطوری حرف نزن دلم....دلم میترکه ها.

جوابمو نداد و بغضم ترکید، مگه ساکت میشدم، بلند بلند گریه نه عر میدم، دقیقا صدای گریه نبود، بلند؟ انقدر؟ رضا آروم گفت:

-بسه پگاه.

-بس.....بس نمی....نمیکنم.

رضا-باشه گریه کن سبک بشی.

اینو میگفت و من بدتر میشدم،از گریه به سکسکه افتاده بودم، چه ظالمی رضا! دلت نسوخت من اینطوری گریه میکنم؟ خط و نشون بود که توی دلم براش میکشیدم! گفتم دیگه اسمش نمیارم که انقدر طالمی و آروم نمیکنی. من برای اخم تو دلم ترکید بعد تو هیچی نمیگی؟

یه گوشه نگه داشت، آرنجمو گرفت و هولش دادم. دستمو پس زد و دوباره آرنجمو گرفت و با کف دست هولش دادم.

-ولـ....ولم....ولم کن...

«منو توی بغلش کشدی و گفت:» خیله خب بسه.

«خواستم هولش بدم بلند گفت:» پگاه!

-داد....داد....داد نـ.....

«بلند و شاکی گفت:» د حرف گوش نمیدی من با تو چیکا رکنم؟ میمونی همینجا تا آروم باشی؛ تکون نیمخوری.

توی بغلش خودمو مچاله کرده بودم، قلبم انگار پاره پاره شده بود، با تموم پارگیش واسه بغل رضا میتپه ولی حالش خوب نیست، هنوز سکسکه میکردم، شقیقه امو بوسید و گفت:

romangram.com | @romangram_com