#بلو_پارت_403
«با اخم رومو ازش برگردوندم و گفتم:» از زندگیم انتظار زیادی داشتم، اون از بچگی، اون از مادرم، از بابام که الکی الکی قاتل شد، این از زندگیم و اینم از عاشق شدنم.
رضا-کوچولوی من، میدونی فرق من و تو چیه؟
-که تو گنــــــده ای من بچه ام.
رضا-آفرین.
«با اخم و حرص نگاش کردم و لبخندی زد و گفت:» نمیشه که مثل تو عمل کنم.
«با اخم پر رنگ تر گفتم:» یعنی چی؟ من چیکا رمیکنم؟
رضا-کارای ارسلان؛ بزرگتر که بشید میفهمید که آدم با حساب و کتاب جلو میره حتی توی عاشق شدن.
«باخمی که ناشی از سردرگمی بود گفتم:» یعنی چی؟
با خنده گفت:
رضا-یعنی اینکه از راه نرسیده نمیشه برم بگم عمو من بچه اتو به فرزند خوندگی قبول میکنم.
با حرص جابه جا شدم و جیغ زدم:
-رضا منو مسخره نکن، به خدا باهات قهر میکنم حرف نمیزنما...
رضا-عه عه!!!
romangram.com | @romangram_com