#بلو_پارت_402
-به خودم گفتم نباید آزادی رضا رو میگرفتم، نگفتم اون ارسلان بدبخت که همیشه حرص منو میخوره یا عمو طاهر! میگفتم رضا، مگه تو کی هستی؟
«با گریه ی بلندتر و بی تابی و پریشون رضا رو هول دادم و گفتم:» که من ارسلان و عمو طاهرو به خاطرت فراموش کردم و فقط دلم برای تو تنگ شد، برای اینکه زندونی شدی دلم سوخت، سوخت....
«به سینه ام زدم:» برای اینکه تو ازم دور بودی اشک میریختم....
رضا همینطوری فقط با غصه نگام میکرد، وقتی اینطوری نگام میکرد دلم میخواست کله امو به شیشه بکوبم، خب لامصب یه حرکتی بکن فقط نگاه میکنی؟ با حرص گفتم:
-ببین!
«بهش اشاره کردم و اداشو درآوردم و گفتم:» انگار اومدی نمایش تراژدی ببینی! فقط نگاه میکنی، منم گوله گوله برات گریه میکنم؛ خاک تو سرم، خاک، خاک تو سر من که دوستت دارم. کاش دوستت نداشتم، عاشقت شدم میفهمی؟ با فقط میخوای هنوز نگام کنی؟
«هنوزم نگام میکرد، نه نگاه خاصی ها، فقط با همون صورت غمبرک زده نگام میکرد و حرصی گفتم:»
-مرده شور شانس گه منو ببرن.
رضا-عه!
«با اخم نگام کرد و گفتم:» چیه؟ شانس منه.
-داری به من فحش میدی.
-کی به تو فحش داد؟ من به شانسم فحش دادم.
رضا-شانی تو کیه؟
romangram.com | @romangram_com