#بلو_پارت_401


-نخیر میخوام ببینم تو چی میگی.

رضا-من اینکارو نمیکنم که بابات بهم حرفی بزنه.

«با حرص گفتم:» خاک تو سر من.

«یکه خورده نگام کرد و گفت:» عه! این چه حرفیه؟

رومو از ش برگردوندم و گفتم:

-بریم خونه، منم اصلا گشنه نیستم.

رضا-پگاه؟!! این چه حرکتیه؟

«مشتمو سر زانوم نگه داشتم و مصمم گفتم:» بریم خونه، خونه...

«با ناراحتی گفت:» پگاه کارت درست نیست.

-من همیشه اشتباه میکنم.

رضا-من بعد اینهمه مدت اومدم...

-اومدی چی؟! اومدی فاصله بگیری، اومدی دور باشی، بعد یه مدت هم میری باز باغ عمو کنج عزلت تنهاییت میشینی. همونطوری که همه رو مثل قبلنا فراموش کرده بودی. دوباره هم همینکارو میکنی. من الکی بهت دلخوشم میدونی رضا من بچه ام خودمم به این نتیجه رسیدم که بچه ام و بهت وابسته شدم، از شبی که رفتی یه شب مثل آدم نخوابیدم، یه لحظه آرامش نداشتم. تو اوج بدبختی هام آرامش داشتم ولی انقدر تو این روزا دلتنگ بودم که شبیه آدمایی شده بودم که شکست عشقی خوردن، خودمو خوردم از درون خودمو خوردم،.

رضا یه گوشه نگه داشت و با بغض چشمای خیس گفتم:

romangram.com | @romangram_com