#بلو_پارت_400


«نگاش کردم و ادامه دادم:» نه که از اومدن بابا خوشحال نباشم ها نه.... یعنی....

«نگاهمو به بیرون کشوندم:» دوست دارم تو بیای.

رضا-پگاه بابات اومده؛ نمیگه بیست و چهار ساعت جلوی دانشگاه دختر من چیکار میکنی؟

برگشتم با غصه رضا رو نگاه کردم، یعنی هیچ وقت بابا نفهمه که همدیگه رو دوست داریم؟!!! آخه این رضا چرا اینطوریه؟ چرا هر وقت من ذوق زده ام ، توی ذوقم میزنه. بابا بگه! اونم مردونه بگه "عمو من پگاهو دوست دارم!" پگاه زیاده روی نکن، شاید همه چی توی فکر توئه. آخه این رضا اینهمه صبر کرده بیاد تورو بگیره؟! رضا منو دوست داره پس برای چی دنبالم اومده؟ شاید دلتنگیش از یه نوع دیگه اس! من نوع دیگه نمیخوام، من از نوع عشق میخوام، از این مدلا که دل آدم میتپه، همونطوری که دل من براش میتپه.

رضا-پگاه؟

«بدون اینکه نگاش کنم و همونطور که بیرون خیره شده بودم گفتم:» هوم؟

رضا-حالا دیگه هوم؟

برگشتم نگاش کردم و با شکوه گفتم:

-تو همیشه توی ذوق من میزنی.

«وای پگاه تو چه بی پروایی! تو غرور نداری دختر؟ حداقل تکلیفم با رضا مشخص بشه، بفهمم دوستم داره یانه، از جنس خودم دوستم داره یا نه از جنس دیگه ای.»

رضا-من کی توی ذوق تو زدم؟

-مثلا بیای دنبالم بابا بگه چرا دنبال پگاه میری چی میگی؟

رضا-میخوای بین منو بابات بهم بریزه؟

romangram.com | @romangram_com