#بلو_پارت_399
بی صدا خندید:
رضا-اون سوراخه که ارسلان گفتو میزنیم.
-به خدا میگم رضا.
رضا-منم.
با عشق نگاش میکردم، چقدر دوسش دارم، همه چیو توی وجودش دوست دارم، حتما بدترین نقاط ضعفو دوست دارم، هیچی به نظرم نمیاد، فقط اون... فقط رضا....فقط عشقم....
رضا-درساتو خوندی؟ یا فقط...
«با خنده ای که سعی میکرد جمع کنه ادامه داد:» میشستی غصه میخوردی؟
-گزینه ی دو
«سری تکون داد:» میدونم دیگه، دانشگاه مشکلی پیش نیومد؟
-کسی حرفی نمیزنه، انگار حساب دست همه هست. مدیر دانشگاهمونم هوامو داره یه جوری رفتار کرده جلوی همه که اونایی هم که توی جریان نیستن فکر میکنند فک و فامیل مدیرم.
رضا-خب خوبه.
-هر وقت کلاس دیر وقت داشتم بابا دنبالم میومد،
«حرفی نزد و ادامه دادم:» دوست داشتم مثل چندوقت قبل تو میومدی...
romangram.com | @romangram_com