#بلو_پارت_398


رضا-بابات هست دیگه پگاه نمیشه عزیز....عزیزم...

قلبم هری ریخت، با ذوق و شعف نگاش کردم و نگاهشو ازم گرفت.

-وای قلبم توی دهنم میزنه.

رضا خندید و نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

-آخه من با تو چیکار کنم؟

«با ذوق گفتم:» اگر بریم فرحزاد از اون آلوچه ها میخوام، عکسم بگیریم.

رضا-چشم.

-ارسلان و طاهر کجان؟

«با خنده گفت:» چه عجب پرسیدی!

-عه رضا...

-جون؟

لبمو با ذوق گزیدم، دلش تنگ شده بود، عوض شده بود اصلا، میفهمم میفهمم اصلا دیگه لاپوشونی نمیکنه، اونم مثل منه. وااااای دلم داره از ذوق میترکه، بی پروا دستشو که روی دنده بود گرفتم. به دستامون نگاه کرد و انگشتامو بین انگشتاش گرفت و گفتم:

-رضا؟ من یه شب خواب راحت نداشتما.

romangram.com | @romangram_com