#بلو_پارت_397


رضا-تا مترو برسونیم.

«سحر لبشو گزید:» مزاحم نمیشم خداحافظ.

«رضا زیر لب گفت:» چی گفته که دختره فرار کرد.

«خندید و ادامه داد:» برو سوار شو، سریع کیفشم ول کرده...

-ذوق زده شدم.

رضا-ماشین مبارکه.

خندیدم و گفتم:

-مرسی، باباجون بقیه ی پولشو داد، بابا میخواست خوشحالم کنه.

سوار ماشین شدیم و در حالی که راه می افتاد گفت:

-خب پس هوس برگ کردی.

-اونم توی چالوس.

-چالــــوس؟! حالا به فرحزاد رضایت بده.

«دستشو گرفتم و گفتم:» نه نه چالوس.

romangram.com | @romangram_com